ligaviewer telegram channel
Subscribe to our Telegram channel!
https://t.me/ligaviewer

Instagram tag foot_fetish

💘
17.10.2019 11:33:39
Advertisement
L'aliment de l'effort, une aide contre l'hypertension, une alliée de la digestio
L'aliment de l'effort, une aide contre l'hypertension, une alliée de la digestion, un fruit anti-déprime, ainsi qu'un très bon antioxydant, voilà pourquoi on aime tous la banane, non ? 🍌💋
16.10.2019 17:42:27
Qui veut prendre un bain bien chaud ? 🌧️
Qui veut prendre un bain bien chaud ? 🌧️...more
15.10.2019 10:58:15
Advertisement
Люблю нежиться в постели ☺️👣👄 #foot_fetish #foot_fetish_nogi #foot_fetish_nylon_
Люблю нежиться в постели ☺️👣👄 #foot_fetish#foot_fetish_nogi#foot_fetish_nylon_...more
15.10.2019 09:11:54
Обладательница красивых ножек 👄👣#foot_fetish_super #foot_fetish
Обладательница красивых ножек 👄👣#foot_fetish_super#foot_fetish...more
15.10.2019 09:04:03
👣👃👄 #foot_fetish #foot_fetish_nogi
15.10.2019 08:54:10
Advertisement
Утро бывает добрым 👄💋👣 #foot_fetish #foot_fetish
Утро бывает добрым 👄💋👣 #foot_fetish#foot_fetish...more
15.10.2019 08:19:12
#foot_fetish #foot_fetish_nogi А вы сможете узнать характер девушки по ее ножкам
#foot_fetish#foot_fetish_nogi А вы сможете узнать характер девушки по ее ножкам ? М?)...more
15.10.2019 08:15:45
#foot_fetish_nogi #foot_fetish Мальчики , выкладываю для вас . Наберу подписчико
#foot_fetish_nogi#foot_fetish Мальчики , выкладываю для вас . Наберу подписчиков и лайки проведу прямой эфир с моими ножками
15.10.2019 08:14:08
Une touche de fantaisie 👣🌾
Une touche de fantaisie 👣🌾...more
14.10.2019 17:40:35
Advertisement
Est-ce que vous aimez aussi ces chaussettes ? 💕
Est-ce que vous aimez aussi ces chaussettes ? 💕...more
13.10.2019 19:02:36
Huilés 👣👀
Huilés 👣👀...more
11.10.2019 10:29:04
Vous préférez quoi vous ?
Collants ? Bas ? Opaques ? Résilles ? Pieds nus ?
Bonn
Vous préférez quoi vous ? Collants ? Bas ? Opaques ? Résilles ? Pieds nus ? Bonne journée 👣💋😋
10.10.2019 06:37:22
متاسفانه بسیاری از مردم فمدام و #بی_دی_اس_ام رو در پابوسی و پالیسی و سگ بودن خلا
متاسفانه بسیاری از مردم فمدام و #بی_دی_اس_ام رو در پابوسی و پالیسی و سگ بودن خلاصه میدونن و هرگز درباره این حس درست تحقیق نمیکنن. حتی بسیاری از کسایی که این حس رو دارن تصور میکنن در برابر پارتنرشون یک حیوانن و اصلا به هیچ وجه تصور سکس یا حتی حرف زدن عادی رو هم تو رابطه هاشون ندارن. کسایی که با هم این نوع از رابط رو دارن میتونن مانند دیگر افراد خیلی راحت با هم زندگی کنن،بگن بخندن،سکس کنن و ...در مواقع بروز حس ارباب و برده ایِ خودشون هم اون فانتزی هارو انجام بدن‌‌. آسمون هم به زمین نمیرسه. مثلا خود من بجز پا عاشق بغل و قلاده و بانداژ هم هستم😄😉. #خط_خطی#خط_خطی_های_من#خط_خطی_شبانه#هنر#اسکیس#نقاشی#مداد#فوت_فتیش#فمدام#میسترس#اسلیو#برده#حس_پنهان#art#paint#pencil#slave#foot#foot_fetish#bdsm#femdom#sub#dom
10.10.2019 01:13:13
#قسمت_سی_ام
بعد شروع کرد چپ و راست سیلی زدن تو گوش مصطفی آخر سرم با لگد زد تو سر
#قسمت_سی_ام بعد شروع کرد چپ و راست سیلی زدن تو گوش مصطفی آخر سرم با لگد زد تو سرش،مصطفی هم مستاصل افتاد به پاهاش و شروع کرد بوسیدن کفشای متین،متین بی اعتنا پاشو از تو کفش در آورد و اومد تو رو به مصطفی گفت:انقد میلیسیشون که برق بزنه،همه جاشو داخل رو و زیرشو میخام ببینم چی بلدی حرومزاده معین و متین که تازه متوجه شدن فرشته هم اونجاس یکم هول شدن،من رو کردم بهشون :خوب راه افتادی داداشی چقد کتکش زدی بیچاره رو؟؟ متین:حقشه آبجی باید کتک بخوره تا حساب کار دستش بیاد مثل مامانش حروم لقمه اس زود هار میشه معین:آره آبجی اصلا نوکر باید کتک بخوره تا یادش نره ارباش کیه _آفرین پس یادم باشه منم شما ها رو کتک بزنم تا یادتون نره کی رئیسه؟ معین دستپاچه شد و گفت:نه نه منظورم اینه که اینا تا کتک نخورن حالیشون نمیشه اما من که همیشه میگم باران رئیسمه آبجی جون کتک نمیخاد که _نترس داداشی جونم شوخی کردم رو کردم به فرشته،اونم حسابی کیف میکرد از دبدن این صحنه ها رو تو اتاقم داشتیم با فرشته بازی میکردیم که مامان صدامون کرد برای نهار همون لحظه هم بابام اومد از بیرون،چیزی رو که میدیدم باور نمیکردم محبوب رو با بدن خونی آورد تو لباساش همه پاره پوره بودن مامانمو صدا کرد و گفت:اینم خدمت شما همسر جان فقط یکم کثیفه وگرنه حسابی ادب شده مامان:اه اه اه بندازش حموم آشغالو فقط بدرد تمیز کردن توالت میخوره بی خاصیت،فقط قول دادی یه بهترشو برام بیاری ها +باشه یادم نرفته چی گفتم چششم محبوب رو کشون کشون پرت کرد تو حموم تا خودشو بشوره و ماهم رفتیم سر میز نهار،تمام مدت فاطمه و مصطفی مثل دوتا خدمتکار بالای سرمون بودن و هرکی هرچی لازم داشت بهش بدن همه مون داشتیم به وجودشون عادت میکردیم انگار همیشه وجود داشتن،بیچاره ها از صبح هیچی نخورده بودن و الان هم فقط خوردن ما رو تماشا میکردن نهار تموم شد و داشتیم پا میشدیم که محبوب از حموم اومد بیرون خیلی لاغر شده بود،اما مشخص بود حسابی ادب شده مثل یک برده آموزش دبده خودشو به پاهای مامانم رسوند و شروع کرد معذرت خواهی کردن و التماس که ببخشنش و یه فرصت دیگه بهش بده،بیچاره نمیدونست که فکر برگشت شرایط به قبل این ماجراها تقریبا محاله،مامانم با پا سرشو دور کرد و گفت:فعلا از دخترم معذرت خواهی باید بکنی بیشتر ازهمه اونو اذیت کردی خواست بیاد سمت من که من گفتم:سمت من نیا آشغال حالمو بهم میزنی،لازم نیست فعلا بیای پابوسم ادامه دارد... #پا#پالیسی#پا_پرستی#قبله#قبله_عالم#مقدس#رمان#داستان#داستان_میسترس#داستان_برده#foot#fetisch#foot_fetish#novel#story#misstress#slave
09.10.2019 16:09:24
#قسمت_بیست_و_نهم
جلوی درب ورودی که رسیدیم بدون اینکه چیزی بگم فاطمه خم شد و بند
#قسمت_بیست_و_نهم جلوی درب ورودی که رسیدیم بدون اینکه چیزی بگم فاطمه خم شد و بند کفشامو داشت باز میکرد از این حرکتش خیلی خوشم اومد(البته من کلا از حرکتهای خلاقانه که برده هام خودشون انجام میدن همیشه خوشم میاد)فرشته هم ذوق زده پرسید:میشه مال منم در بیاره؟؟ _حتما عزیزم چرا که نه تا وقتی پیش منی برده من و تو نداره که،(رو کردم به فاطمه)شنیدی که؟؟ایشون و هرجا دیدی حرفش،حرف منه،دستورش،دستور من ×بله خانوم،چششم _آفرین حالا برو پیش مامانم ببین کاریت نداره،بهشم بگو من مهمون دارم بعد بیا پیشم با فرشته رفتیم اتاقم و نشستیم پشت کامپیوتر انقد هول بودیم لباسم عوض نکردیم،شروع کردیم دیدن عکسها و داستانهای بیشتر با کلیدواژه های(میسترس،اسلیو،ارباب،برده،فوت فتیش و بی دی اس ام)هرچه بیشتر میخوندیم و میدیدیم سیر نمیشدیم،انگار واقعا بخش ناشناخته درونم رو کم کم داشتم میشناختم،تا الان با همه سادیسم بودنم ته ذهنم میگفتم وای ببین من چقد بدجنسم،یا گناه داشت حیوونی و ازاین قبیل عذاب وجدانها بعد کارهام ولی الان تازه داشتم میفهمیدم کارهام خیلی هم طبیعی بود و اصلا من یک میسترس بودم و طبیعتا طرف مقابلم هم یه برده حقیر که حقش بوده هر بلایی سرش میاوردم(چیزی که برام خیلی حائز اهمیت بوده از همون موقع تا الان لذت بردن برای برده سمه برده صرفا باید عذاب بکشه و هرچی بیشتر عذاب بکشه لذت بخش تره)غرق تو افکارم بودم اصلا متوجه نشده بودم چن دقیقس که فاطمه اونجاست،نگاهم بهش افتاد،واقعا یک برده و نمونه آزمایشگاهی عالی بود برای من ،ظرف میوه و شربت تو دستش ایستاده بود مثل این فیلمهای قدیمی که از دربار فرعون نشون میدن،حس خوبی بهم دست داد،خواستم لذتمو دوچندان کنم،بهش گفتم بیاد جلو،سینی رو بیاره پایین تر و سرشو بندازه پایین و تا نگفتم حالتشو عوض نکنه،اینجوری بهتر بود یجورایی نقش میز رو بازی میکرد،مامان اومد اتاقم صحنه رو که دید لبخند زد و گفت:خوب از این بیچاره کار میکشی ها،من دارم میرم خرید چیزی لازم نداری؟ _نه مامان جونم خوش بگذره تاظهر که متین و معین برگشتن حسابی فاطمه رو اذیت کردیم هرچی یاد گرفته بودیم روش اجرا میکردیم،از جمله سواری گرفتن،بیچاره نا نداشت دیگه معین و متین که اومدن دیدم فاطمه با نگاهش منتظر اجازه است بهش اجازه دادم و اون دوید به سمت در تا کفشای معینو دربیاره متین محکم زد تو گوش مصطفی که صورتش سرخ شده بود و گفت:خاک تو سرت نگاه کن... ادامه دارد... #پا#پالیسی#پا_پرستی#قبله#قبله_عالم#مقدس#رمان#داستان#داستان_میسترس#داستان_برده#foot#fetisch#foot_fetish#novel#story#misstress#slave
09.10.2019 16:09:08
#قسمت_بیست_و_هشتم
چند دقیقه طول نکشید که خانوم هاشمی رو دیدم که معلم ریاضی رو کش
#قسمت_بیست_و_هشتم چند دقیقه طول نکشید که خانوم هاشمی رو دیدم که معلم ریاضی رو کشون کشون پرت کرد تو حیاط +گمشو دیگه هم لازم نیست اینجا بیای،اینجا به وجود امثال تو احتیاجی نیست... صحنه جالبی بود کم کم داشت از خانوم هاشمی خوشم میومد هرچقدر مقابل من مطیع و ذلیل بود ولی قاطعیت و جذبه خاصی در برخورد با دیگران داشت،برگشت دفتر پیش ما +ببخشید خانووم یکم معطل شدید انداختمش بیرون این حداقل کاری بود که میتونستم انجام بدم برای بدست آوردن رضایت شما _خوبه خیلی خوبه اما به نظرم اینجوری نمیشه،میخام همین فردا ترتیب یه جلسه رو بدی همه معلما باشن،طی این یک روزم فرصت داری کامل توجیهشون کنی،دوس ندارم دیگه اتفاق امروز تکرار بشه،هرکسیو هم که میبینی نمیتونه کنار بیاد بندازش بیرون،ولی اگه یکبار دیگه اتفاقی بیافته مثل امروز من تو رو مقصر میدونم +چششم خانوم هرچی شما بخایین،فقط یه چیزی میشه تا فردا که بهم وقت دادید لطف کنید تشریف ببرید خونه؟برای عدم تکرار موضوع میگم میترسم اتفاقی بیافته که کنترلش از دستم خارج باشه _آره اینجوری بهتره یه ماشین بگیر برامون هر دومون میریم خونه تو راه کلی فکر کردم که فردا چی بگم و چی نگم،فرشته روهم راضی کردم بیاد خونمون پیشم بمونه تا باهم بیشتر باشیم و تحقیق کنیم راجع به حسمون که تازه شعله کشیده بود،وارد خونه که شدیم یهو یادم اومد که یه سر به محبوب بزنم از وقتی بابام برده بودش توی سوله ی ته باغ ندیده بودمش،با فرشته باهم رفتیم سمت سوله ×اینجا چرا اومدیم چقد بو میاد اه اه اه... _آره حال خودمم بهم خورد صبر کن یه نگاهی بندازیم زود میریم چیزی که میدیدم رو باور نمیکردم،فرشته جیغی زد و سریع روشو برگردوند و دور شد،منم چند ثانیه طول کشید تا چیزی که میبینمو باور کنم،محبوبه از پاهاش به صورت برعکس آویزون بود کاملا لخت بود زیرش یه سطل بزرگ گذاشته شده بود که ازش بوی خیلی بدی میومد،باصدای مجدد فرشته به خودم اومدم و از صحنه دور شدم،برام یه حس گنگ بود،هم میترسیدم هم دوس داشتم ببینم ×این چی بود دیگه چرا اینجوری بوود؟؟ _کلفتمون بود منو اذیت کرده بود بابام اینجوریش کرده بود ×وای خدا شماها چقد ترسناکین آدم میترسه بیاد سمتتون.. _نترس دیوونه تو که دوستمی کاریت ندارم،من فقط برده های بی تربیتو اینجوری ادب میکنم خخخخ ×خخخ خوشبحاالت منم کاش برده میداشتم،بریم یه چن تا دیگه داستان پیدا کنیم بخونیم که بد جور دلم خواست _بریم.. ادامه دارد... #پا#پالیسی#پا_پرستی#قبله#قبله_عالم#مقدس#رمان#داستان#داستان_میسترس#داستان_برده#foot#fetisch#foot_fetish#novel#story#misstress#slave
09.10.2019 16:08:51
#قسمت_بیست_و_هفتم
تصویرش مثل فیلم از جلوی چشمام رد شد...
ولی فاطمه فرق داشت سعی
#قسمت_بیست_و_هفتم تصویرش مثل فیلم از جلوی چشمام رد شد... ولی فاطمه فرق داشت سعی تو مقاومت نداشت به نقش جدیدش تو زندگی خو گرفته بود و حتی گاهی اوقات پیش دستی میکرد،بدون اینکه بهش چیزی بگیم شروع کرد در آوردن کفشامون،جوری این کارو انجام میداد انگار داره به چیز خیلی مقدسی دست میزنه خیلی با احتیاط و آروم،دماغشو نزدیک پاهامون کرد و جوری نفس میکشید انگار رایحه بهترین گلها رو استشمام میکنه،نفس کشیدنش کف پامو قلقلک میداد،حس خوبی داشتم،وصف نشدنی...بدون توجه به فاطمه صبحونمو خوردیم،جالب بود هر دومون ساکت بودیم و داشتیم از این حسمون لذت میبردیم وشاید نقشه هایی میکشیدیم(الان که دارم اینو مینویسم به این فکر میکنم که هر کسی خودشو بشناسه و به احساسات درونیش اجازه بروز بده از جایی که توش هست لذت خواهد برد همونطور که من از ارباب بودن خودم لذت میبردم و فاطمه از بوییدن پاهام)فاطمه هم تو دنیای خودش غرق بود،جایگاهه خودشو شناخته بود و از جایی که بود نهایت استفاده رو میکرد،صبحانه تموم شد پا شدیم که بریم کلاس به فاطمه گفتم:میزو که جمع کردی و ظرفها رو شستی بیا کلاس منتظرتم با فرشته رفتیم سر کلاس وسطهای زنگ بود ریاضی داشتیم وارد که شدیم معلم رو کرد به ما ×بفرمایید خانومها کجا بودین تا حالا؟؟نصف زنگ رفته ها _داشتیم صبحانه میخوردیم شما میتونی از اول شروع کنی ×جااان نیومده تعیین تکلیفم میکنین خانووم،برید بیرون،برید بیرون تا دفتر تکلیفتونو مشخص کنه من تو کلاسم شما رو راه نمیدم _خیلی پر رویی از اینکارت پشیمون میشی؛بریم فرشته جوون تا تلکیف این آشغالو مشخص کنم.. ×حرف دهنتو بفهم دختره ی بیشعور،فک کردی کی هستی که اینجوری صحبت میکنی؟(از لباسم کشید هولم داد سمت در)زوود گمشو از کلاس من بیرون عصبانیت من بیشتر شد سریع از کلاس اومدم بیرون فرشته هم پست سرم،درسته من با معلم بحثم شد اما عصبانیت فرشته کمتر از من نبود سریع رفتم به سمت دفتر،خانوم هاشمی داشت با تلفن صحبت میکرد،اول متوجه حضور ما نشد _قطع کن کار دارم جایی زوود باش +سلام عزیزم چی شده؟چرا انقد عصبانی هستی؟ تلفنو قطع کرد و منتظر جواب من شد _حالا متوجه میشید،این مدرسه نیاز به خیلی تغییرات داره،اول از همه یک مدیر با عرضه +ببخشید خانووم خطایی از من سر زده،لطف کنید به خودم بگید تا اصلاحش کنم شما منو ببخشید لطفا و زنگ نزنید خوااهش میکنم _کاش زیر دستاتم مثل خودت با شعور و مودب بودن... ادامه دارد... #پا#پالیسی#پا_پرستی#قبله#قبله_عالم#مقدس#رمان#داستان#داستان_میسترس#داستان_برده#foot#fetisch#foot_fetish#novel#story#misstress#slave
09.10.2019 16:08:35
#قسمت_بیست_و_ششم
فاطمه هم از خنده ما دوتا خنده اش گرفت،فرشته بی مقدمه خنده اش قط
#قسمت_بیست_و_ششم فاطمه هم از خنده ما دوتا خنده اش گرفت،فرشته بی مقدمه خنده اش قطع شد و محکم زد تو گوش فاطمه +به چی میخندی؟؟به تویاد ندادن خنده برای برده جرمه؟ من دوباره ریسه رفتم از خنده _😂دمت گرم خوشم اومد میسترسی هستی برای خودت +میسترس؟؟یعنی چی؟؟ _حالا میگم برات بیا بریم داخل اتاقم هم صبحانه بخوریم هم تعریف کنم برات +آفرین نیومده باز میخای کلاسو بپیچونی؟؟منم که همیشه پایه برییم فاطمه بعد سیلی همینجوری بغض کرده بود ولی روش نمیشد گریه کنه دنبالمون راه افتاد اومد سر راه یه سر رفتم دفتر یه مدیر جدید اومده بود _سلام خانوم شما جدید اومدی؟ ×بعله عزیزم شما؟؟تا حالا ندیدمتون؟از بچه های مدرسه ما هستین؟ _باید بدم عکسمو سر در مدرسه بزنن ها،شما چطور منو نمیشناسید باران هستم مالک مدرسه اینو که گفتم از پشت میزش بلند شد ×خیلی خوش اومدید خانوم ببخشید نشناختم هاشمی هستم خدمتگذار شما _خواهش میکنم،خوشحالم که شما با قبلی ها فرق میکنید شاید اگه اونا هم جایگاهشونو میدونستند الان جای شما بودند هنوز ×قطعا همینطوره که شما میفرمایید من با نظر مستقیم پدرتون انتخاب شدم و تمام تلاشمو میکنم جواب لطفشونو بدم،الانم در خدمتتون هستم اگه امری هست خوشحال میشم در خدمتگداری به شما کاری انجام بدم _خیلی خوبه،ایشون فاطمه خانوم نوکر شخصی بنده هست بهش یاد بدید کجا میتونه غذامونو گرم کنه،من تو اتاقم با فرشته جان هستیم حاضر شد بفرستیتش بالا،درضمن یه دوره خصوصی فشرده بزارید برام از درسام عقب موندم یکم ×چششم خانوم حتما انجام میشه با فرشته رفتیم اتاق خودم +زووود باش بگو مردم از فضولی چیه که انقد منو بخاطرش معطل کردی چی شده؟ _راستش دیشب داشتم وبگردی میکردم یه چیزای جالبی پیدا کردم،باورت نمیشه +خب چی بگو دیگه مردم از فضولی _صبر کن نشونت بدم سیستم اتاقمو روشن کردم و زنگ زدم خانوم هاشمی پسورد نت مدرسه رو پرسیدم ازش،اولین کاری که کردم سریع همون داستانو آوردم تا با فرشته دوباره بخونم،دوباره داغ شده بودم و هیجان زده،حال فرشته هم از من بهتر نبود،تموم که شد زل زدیم بهم +یعنی واقعا میشه؟... _نمیدونم منم تازه دیشب دیدم اینو،خیلی دوس دارم تجربش کنم همین لحظه فاطمه وارد شد _فعلا صبحانه رو بخوریم بعدا بیشتر راجع بهش تحقیق میکنیم،بزارش روی میز خودتم برو زیر میز فاطمه چشمی گفتو غذا رو گذاشت روی میز و خودش به زیر میز رفت،انگار همین دیروز بود،چند ماه پیش... ادامه دارد... #پا#پالیسی#پا_پرستی#قبله#قبله_عالم#مقدس#رمان#داستان#داستان_میسترس#داستان_برده#foot#fetisch#foot_fetish#novel#story#misstress#slave
09.10.2019 16:08:20
#قسمت_بیست_و_پنجم
اما فاطمه مقاومت نکرد مسخ شده بود انگار یا شایدم از مقاومت کرد
#قسمت_بیست_و_پنجم اما فاطمه مقاومت نکرد مسخ شده بود انگار یا شایدم از مقاومت کردن خسته شده بود دستاشو گذاشت رو پاهام و شروع کرد ماساژ دادن منم که انگار یه کوه آتیش داغ شده بودم توی ذهنم خودمو جای میسترس داستانی که تازه خونده بودم میزاشتم یعنی واقعا شدنی بود؟؟باید تو اولین فرصت دوباره میخوندمش قلبم تند تر از همیشه میزد دوس داشتم با یکی راجع بهش صحبت کنم اما خب کی؟؟فرشته اولین اسمی که به نظرم اومد بود تنها کسی بود که میشد باهاش صحبت کنم اونشب دیرتر از همیشه خوابم برد ولی انقد ذوق داشتم که زودتر از همیشه از خواب بیدار شدم ،نگاهم افتاد به فاطمه در حالی که پام تو دستش بود زیر پام خوابش برده بود یه ذره دهنش باز بود منم که انگاری خیلی سادیسمم شدید تر شده بودشصت پامو کردم دهنش و بزور فرو کردم،گیج و منگ از خواب پرید،تِتِه پِتِه کنان سلام کرد _چیکار میکنی پاشو دیگه تنبل بار آخرت باشه من قبل بیدار میشم +ببخشید خانووم چششم _بخشش در کار نیست دفعه دیگه که بیدارشم و تو خواب باشی جوری بیدارت میکنم ک هیچوقت فراموشت نشه،حالا پاشو سریع لباسامو بیار حاضرشم میخام برم مدرسه اونروز فاطمه رو هم قرار بود باخودم ببرم مدرسه و این خیلی منو هیجان زده میکرد،از طرفی هم بعد چند وقت دوباره فرشته رو میدیدم دلم براش خیلی تنگ شده بود،وارد مدرسه شدم همه با تعجب نگاهم میکردن انگار توقع دیدن منو نداشتند با چشمام دنبال فرشته میگشتم که از پشت بغلم کرد _دیوووونه همیشه غافلگیرم میکنی ×خیلی دلم تنگ شده بود برات دوست جوونی _منم همینطور انقد برات حرف دارم که نگو ،راستی معرفی نکردم؛فاطمه نوکر شخصیمه قراره از این به بعد همه جا باهام باشه و کارامو انجام بده ×وااه جدی میگی؟؟تو هنوز عووض نشدی؟؟گفتم شاید بعد اون... _واقعا مردن یه سگ چه اتفاق مهمیه که من ذهنمو درگیرش کنم؟اون مرد یه سگ دیگه،چیزی که زیاده سگ والا ×خوشبحالت عزیزم کاش منم مث تو بودم،میدونی ک من چقد تنبلم،مامانمم همش گیر میده که چرا کاراتو انجام نمیدی و کمکم نمیدی،کاش یکی بود کارای منم انجام میداد _میخای خب همینو ببر برا خودت من یکی دیگه میخرم ×واااه حرفا میزنی ها مامانمو چی بگم اینو ببرم خونه،قبول نمیکنه نمیشه _آره اونم مامان تو زدیم زیر خنده😁 ادامه دارد... پ.ن:میدونم خیلیاتون این داستان برده کوچولوو رو حتما خوندید ولی چون باهاش خاطره داشتم به نظرم باید میزاشتمش تا بهتر درک بشه حال اون موقع من😊 #پا#پالیسی#پا_پرستی#قبله#قبله_عالم#مقدس#رمان#داستان#داستان_میسترس#داستان_برده#foot#fetisch#foot_fetish#novel#story#misstress#slave
09.10.2019 16:07:27
#قسمت_بیست_و_چهارم
ادامه داستان برده کوچولو
بو و مزه فوق العاده اي داشت . اين بو
#قسمت_بیست_و_چهارم ادامه داستان برده کوچولو بو و مزه فوق العاده اي داشت . اين بو و مزه عالي با گرماي مطبوع و صدايي كه توي دهنم ايجاد ميكرد دوچندان ميشد. با تمام وجودم ادرار معصومه رو قورت ميدادم و ميخوردم. انگار كه با خوردن اون تك تك سلول هاي بدنم جون تازه اي گرفتن. آخراشم معصومه بقيه ادرارش رو روي صورت و چشمام پاشيد. بعد از اينكه دستشويي معصومه تموم شد يه تف آبدار هم تو دهنم انداختن و منم اونو قورت دادم. باورم نميشد من توالت معصومه شده بودم و اين واقعا افتخار بزرگي براي من بود. از اون موقع به بعد هروقت كه با معصومه اين رابطه رو تجربه ميكردم از دهن من به عنوان توالت خودش استفاده ميكرد و توش ميشاشيد. گاهي وقتا هم معصومه توي يه ليوان بلور شاش ميكرد و بعد از اينكه با موز و پرتقال و تف خودش تزيين ميكردش به من دستور ميداد اون رو بخورم. و من هم هميشه از ميسترس معصومه به خاطر اينكه افتخار دادن كه ادرارشون رو بخورم ممنونم حس جدیدی توی من ایجاد شد انگاری که حلقه گمشدمو پیدا کرده بودم اول داستان رو که میخوندم میسترس کاملا برام یک کلمه معمولی بود که زیادم معنی شو نمیفهمیدم اما الان با مفهوم های جدیدی آشنا شده بودم میسترس؛برده خیلی خوشم اومده بود هیجان زیادی داشتم دوست داشتم بازم بیشتر راجع بهش بخونم اما ترسیدم یه وقت بابام متوجه بشه بی اجازه رفتم تو نت باید سر فرصت مینشستم و بیشتر میخوندم بی تاب بودم برای اون لحظه حس آلیسو داشتم توی سرزمین عجایب یه لحطه به خودم اومدم دیدم فاطمه داره منو نگاه میکنه _چیه چرا زول زدی به من؟؟کارات تموم شد؟؟ +بله خانوم همه رو انجام دادم؛راستش خانوم قیافتون خیلی جذاب شده بود دوس داشتم همینجوری نگاتون کنم _باشه اگه سیر شدی که بریم بخوابیم چون صبح باید زود بیدار شیم کلی کار داریم +چششم خانوم فقط با اجازتون من کجا بخوابم؟؟ من درحالی که داشتم دراز میکشیدم یه نگاهی به دور و برم انداختم وگفتم:بهتره همین نزدیک من بخوابی اوووم زیر پاهام روی زمین بیچاره چششمی گفت و سرشو گذاشت که بخوابه حتی بالشت هم نداشت دوباره یاد داستانی که خوندم افتادم _بیکار نشین پاهامو ماساز بده تا هم من خوابم ببره هم تو منتظر واکنشش بودم درسته فاطمه حدودا مطیع من بود اما انتظار مقاومتشو داشتم حداقل اگه مقاومت میکرد خب منم انتظاراتم کمتر میشد هنوز اونقدر سنگدل نشده بودم فقط کافی بود یکم مقاومت کنه تا بیخیال شم؛اما. ادامه دارد... #پا#پالیسی#پا_پرستی#قبله#قبله_عالم#مقدس#رمان#داستان#داستان_میسترس#داستان_برده#foot#fetisch#foot_fetish#novel#story#misstress#slave
09.10.2019 16:07:11
#قسمت_بیست_و_سوم
ادامه داستان برده کوچولو
زنجيرش هم به ميله اي كه داخل لونه بود
#قسمت_بیست_و_سوم ادامه داستان برده کوچولو زنجيرش هم به ميله اي كه داخل لونه بود بست و رفت. من همون تو منتظر سرورم بودم تا بيان . البته جاي ديگه اي هم كه نميتونستم برم چون قلادم بسته بود. بالاخره بعد از حدود يك ربع ميسترس وارد اتاق شد. منم با ديدن ايشون بلافاصله تو لونم چهاردست و پا وايستادم. سرورم به طرف من اومد و قلادم رو باز كرد منو به طرف كاناپه اي كه اونجا بود برد. من پشت سر ميسترس چهاردست و پا در حالي كه قلادم دستش بود حركت ميكردم. بالاخره ميس معصومه روي كاناپه نشستن و منم جلوشون زانو زدم. معصومه : خوب گه سگ تو كي هستي ؟ من : سگ شما هستم سرورم. معصومه : توله سگ عوضي زود باش پاي سرورت رو بليس. منم بلافاصله شروع به ليسيدن كردم. كف پاي معصومه رو عاشقانه ميليسيدم. در همون حين معصومه قلادم رو محكم اينور اونور ميكرد و مرتب به من فحش ميداد و تحقيرم ميكرد. معصومه : آشغال كثافت اگه خوب به من خدمت كني لياقت اين رو پيدا ميكني كه تو دهنت بشاشم. ولي هنوز لياقت اين رو نداري كه حتي بوي شاشم رو هم احساس كني. من : سرورم التماستون ميكنم كه به من اجازه بديد ادرار شما رو بخورم. معصومه با كف پاشون محكم زد به صورتم : خفه شو . كف پاهام و بليس و زر نزن. منم دستور ايشون رو اطاعت كردم. پاهاي ميسترس معصومه اونقدر خوشمزه بودن كه مزه اون تا مدتي تو دهنم بود. وقتي زبونم رو كف پاشون ميكشيدم مزه و بوي اون فوق العاده بود. معصومه : كافيه كرم كثيف. ميدوني دلم به حالت ميسوزه واسه همين اجازه ميدم كه با دهن كثيفت شاش من رو بخوري و دهنت رو با اون خوشبو كني. من كاملا هيجان زده شده بودم. باورم نميشد. ميسترس معصومه بالاخره ميخواستن اين افتخار رو به من بدن. من در حالي كه روي پاي معصومه رو ميبوسيدم : ممنونم سرورم. ميدونستم شما اونقدر بزرگ هستيد كه به اين سگ حقيرتون اجازه ميديد كه شاشتون رو بخوره. ممنونم سرورم. معصومه : زود باش دهنت رو باز كن توله سگ احمق . ميخوام بشاشم تو دهنت. نبايد حتي يك قطره از اون هدر بره . بايد همش رو بخوري. بايد بدوني كه من دارم بهت لطف ميكنم كه اجازه ميدم شاش ارزشمند من رو بخوري. هر قطره از اون از كل هيكلت ارزشمند تره من : ممنونم سرور من . نميزارم حتي يك قطره از اون زمين بريزه بلافاصله دهنم رو باز كردم. معصومه دامني رو كه پوشيده بود زد بالا ،‌ نزديك دهن من شد و شروع به شاشيدن كردن. تو اون لحظه انگار دنيا رو به من داده باشن. #پا#پالیسی#پا_پرستی#قبله#قبله_عالم#مقدس#رمان#داستان#داستان_میسترس#داستان_برده#foot#fetisch#foot_fetish#novel#story#misstress#slave
09.10.2019 16:06:51
#قسمت_بیست_و_دوم
_راستی بابایی میشه فاطمه هم بیاد تو کلاس من که کارامو انجام بده
#قسمت_بیست_و_دوم _راستی بابایی میشه فاطمه هم بیاد تو کلاس من که کارامو انجام بده؟؟ +چرا که نه باباجون میتونی از فردا باخودت ببریش مدرسه متین و معین گفتند:پس ما هم مصطفی رو میبریم باخودمون مدرسه که مامانم رو کرد بهشون:نه لازم نکرده چه سریع هم هرچی خواهرشون میگه یاد میگیرن نه من به مصطفی تو خونه نیاز دارم +دیدید که مامانتون چی گفت؟؛حالا پاشید همتون برین بخوابید که دیر وقته همه پاشدیم بریم سمت اتاق خوابامون فاطمه و مصطفی هم بی حرکت نشسته بودند سرجاشون بابام رو کرد بهشون:چرا نشستید شما دوتا پاشید برید پیش ارباباتون ببینید چیزی نمیخان از این به بعدم هر جا ارباباتون گفتن میخابید مصطفی به سمت اتاق معین و متین رفت و فاطمه هم اومد سمت اتاق من قبل خواب بهش گفتم همه چیزو بهش گفتم که حاضر کنه برای صبح که میخام برم مدرسه خودمم نشستم پشت کامپیوترم یکم بازی کردن حوصله ام سر رفت بابا اینترنت رو برای ما بچه ها تنهایی ممنوع کرده بود اما من گاهی یواشکی یه چرخی میزدم و وب ها که اونموقع خیلی رو بورس بودو بالا پایین میکردم توی همین بالا پایین کردن یه چیز جالب نظرمو جلب کرد شاید بشه گفت اولین مطلبی بود که به این سبک خوندم وجودمو یه جوری کرد هم متعجب بودم و هم خوشم اومو اینجا میخام توجهتونو به اون مطلب یا داستان خیلی قدیمی جلب کنم تا بدونین اولین داستانی که اربابتون خونده چی بوده: برده کوچولو تقديم به ميسترس معصومه نميدونم شمايي كه اين داستان رو ميخونيد از اينكه توالت ميسترستون باشيد لذت ميبريد يا نه. ميسترس معصومه علاقه شديدي داشت كه تو دهن بردش بشاشه و از اون به عنوان توالت خودش استفاده كنه. بايد بگم ايشون ميسترسي بسيار زيبا ،‌ باهوش و مقتدر هستند كه سرپيچي از دستوراتشون براي برده گرون تموم ميشه. يه روز صبح بود كه من براي خدمت به ميسترس معصومه رفتم پيششون. من : سلام سرورم معصومه : خفه شو و دنبالم بيا چشم سرورم و دنبال ميسترس به اتاقي كه مخصوص تربيت كردن من آماده كرده بودن وارد شديم. معصومه : زودباش لباسات رو در بيار آشغال منم بلافاصله لباسام رو در آوردم معصومه : توله سگ احمق برو اون گوشه اتاق يه لونه سگ برات گذاشتم . برو توش بتمرگ و سرت رو بيار بيرون. كاملا درست بود. انگار ايشون فكر همه جا رو كرده بودن. بلافاصله رفتم تو لونه و سرم رو آوردم بيرون. ميسترس معصومه هم اومدن و قلاده من رو بستن دور گردنم... ادامه دارد.... #پا#پالیسی#پا_پرستی#قبله#قبله_عالم#مقدس#رمان#داستان#داستان_میسترس#داستان_برده#foot#fetisch#foot_fetish#novel#story#misstress#slave
09.10.2019 16:06:28
#قسمت_بیست_و_یکم
لباشو به رژ بنفش زدم دور تا دور بالای لباشم زدم یک لاک مشکی داش
#قسمت_بیست_و_یکم لباشو به رژ بنفش زدم دور تا دور بالای لباشم زدم یک لاک مشکی داشتم دادم معین براش بزنه میدونستم که بلد نیست و خراب میزنه و این قشنگ ترش میکرد نگاش کردم کامل نشده بود کشو هامو نگاه کردم به گیس بلوند داشتم گداشتم سرش تموم بود _کارت تمومه بریم معین؟ +آره آبجی تموم شد چی شد ایول😂 راه افتادیم که بریم _نه یه لحطه وایستا رفتم تو کمدمو نگاه کردم یه جفت پاشنه بلند زرد داشتم که پاشنش شل شده بود و هر لحظه ممکنه بود بشکنه برداشتم براش اوردم _اینا رو هم پات کن چششمی گفتو سریع پوشید تو راه رفتن خیلی خنده دار راه میرفت اینکه کلا پاشنه بلند بلد نبود راه بره یه طرف اینکه پاشنه کفشم شل شده بود بد تر بردیمش تو حال متین تا دید مصطفی رو زد زیرخنده ×مرسی آبجی جونم چیکار کردی؛صبر کن یه آهنگ بزارم برامون برقصن یه آهنگ قدیمی پلی کرد یادم نیس آهنگش چی بود اشاره کرد به مصطفی اونم که دیگه کامل خودشو در اختیارش قرار داده بود شروع کرد به رقصیدن خیلی خنده دار بود منم به فاطمه اشاره کردم که اونم شروع کنه بیچاره اونم دیگه مقاومت نمیکرد باهم میرقصیدن با قیافه های مضحک شبیه دلقکای سیرک مصطفی چند بار خورد زمین اما هر بار پامیشد و به رقصیدنش ادامه میداد بابا و مامانمم به جمعمون اضافه شده بودن و با خنده هاشون همراهیمون میکردن بار آخری که مصطفی افتاد پاشنه کفش شکست با این که اصلا ارزش نداشت برام خیلی زود خنده مو قطع کردم و خیلی جدی رفتم سمتش با پا محکم زدم تو شکمش _هووی آشغال پاشنه کفشموشکستی بی خاصیت،توراه رفتنم بلدنیستی پس چه گوهی میخای بخوری کثافط؟ مصطفی:ببخشید خانوم غلط کردم التماستون میکنم ببخشید به بابام میگم براتون بهترشو بخره.. _(خنده با تمسخر)هیچ میدونی ارزش این کفش از کل خانوادت بیشتره تا آخر عمرتون هم کار کنین نمیتونین پولشو بدین(البته یکم اغراق میکردم کفشم اونقد هم قیمتش نبود) مصطفی:تا آخر عمر نوکریتونو میکنم هر کار بگید میکنم تو رو خدا ببخشید _اون که وظیفته این بار هم چون بار اولته کاریت ندارم (محکم دوباره با پا زدم تو صورتش)امادفعه بعدبخششی در کارنیست بدون اینکه من چیزی بگم افتاد به پام به بوسیدن :ممنونم خانوم قول میدم تکرار نمیشه منم از این حرکتش خوشم اومد کلا از کاری که بدون دستور انجام میشه معمولا خوشم میاد _بسه پاشو گمشو دیگه میخام برم بخابم؛راستی بابا جون من فردا میخام برم مدرسه یادت نره... ادامه دارد... #پا#پالیسی#پا_پرستی#قبله#قبله_عالم#مقدس#رمان#داستان#داستان_میسترس#داستان_برده#foot#fetisch#foot_fetish#novel#story#misstress#slave
09.10.2019 16:06:01
Mes pauvres petits pieds tout abîmés auraient bien besoin d'un massage...😕
Mes pauvres petits pieds tout abîmés auraient bien besoin d'un massage...😕...more
08.10.2019 10:42:45
❤تا حالا هر چقدر تحقیق کردم و مقاله خوندم بازم نفهمیدم علت این که اینطوری به دنی
❤تا حالا هر چقدر تحقیق کردم و مقاله خوندم بازم نفهمیدم علت این که اینطوری به دنیا اومدم چیه؟ مگه چیکار کرده بودم که باید با این حس پا به این کره خاکی میذاشتم؟😠 .... باز اگه کسی ما رو درک میکرد، کمی از عذابمون کم میشد .... حالا هرچی، باید بسوزیم و بسازیم 😅😊 . @handesoral@isimsizler . #خدا|#عشق|#لاو|#فیلم|#سریال|#سینما|#پا|#دوست|#فتیش|#میسترس|#اسلیو|#ارباب|#برده|#ارباب_برده|#فوت_فتیش|#دختر|#پسر|#god|#love|#film|#movie|#cinema|#friend|#fetish|#mistress|#slave|#arbab|#bardeh|#foot|#foot_fetish|
07.10.2019 16:18:55
Est-ce que cette nouvelle semaine démarre du bon pied pour tout le monde ? 😜😙
Est-ce que cette nouvelle semaine démarre du bon pied pour tout le monde ? 😜😙...more
07.10.2019 07:28:10
Bonjour à tous ☺️
Je m'appelle Épona, j'ai 30 ans et bien dans mes baskets (mais
Bonjour à tous ☺️ Je m'appelle Épona, j'ai 30 ans et bien dans mes baskets (mais pieds nus aussi 😜) Je me lance aujourd'hui dans cette nouvelle aventure et espère faire plaisir à un maximum de personnes avec mes petits petons alors j'espère qu'ils vous plairont 👣💞 Bon dimanche à tous 💋
06.10.2019 11:44:26
#قسمت_بیستم
لباسای معینو تنش کرده بود مامان خیلی خنده دار شده بود براش خیلی گشاد
#قسمت_بیستم لباسای معینو تنش کرده بود مامان خیلی خنده دار شده بود براش خیلی گشاد بود +سلام خانوم مامانتون گفتن بیام پیشتون که اگه کاری دارید انجام بدم جلوی خندمو نتونستم بگیرم -(باخنده😂)این چیه پوشیدی دیووونه؟؟کی داد بهت اینو؟؟ +مامانتون دادن خانوم(بغضش گرفته بود اشکش دم مشکش بود) _😂اشکال نداره خیلیم قشنگه بیا اینجا بشین میخام آرایشت کنم این لباسهای فکرای جالبت تری تو ذهنم آورد وکلا هرچی برنامه ریخته بودم عوض شد شروع کردم صورتشو آرایش کردن و به مسخره ترین شکل آرایشش کردم یه سبیل کشیدم براش ابروهاشو بهم وصل کردم و به طرز مسخره ای شبیه پسرها درستش کردم آخر سر هم کاری کردم که تیر خلاصو بهش زدم کند ترین قیچی اتاقمو که از این قیچی کوچیکا بود برداشتم و شروع کردم کوتاه کردن موهاش چون قیچی کند بود موهاش کشیده میشد و جیغ میکشید یه دفعه اعصابم خورد شد محکم زدم تو گوشش _ببند دیگه دهنتو دستمو خط میزنی صدات در نیاد ها.... دلت نمیخاد پرتت کنم تو کوچه؟؟ +چششم خانوم بیخشید دیگه صدام در نمیاد(ولی هم چنان تو دل هق هق میکرد و اشک میریخت) بالاخره کارم تموم شد فاطمه خوشگل نبود ولی زشت هم نبود اما حالا از اون دختر فقط یه موی تیکه تیکه و یک صورت آرایش شده مسخره مونده بود ولی کار من هنوز تموم نشده بود _دنبالم بیا +چششم خانوم بردمش اتاق پسرها ببینم اونا با مصطفی چیکار میکنن وارد که شدم خیلی خوشم اومد الان که فکر میکنم میبینم مامانمم تو رشد این حس من نقش مهمی داشته دیدم تن مصطفی لباسای منو کرده خیلی براش کوچیک بود یک دامن که باسنش از زیرش معلوم بود و یک تاپ صورتی با عکس میکی موس(هنوزم یادم میوفته خنده ام میگیره)معین و متین هم تا چشمشون به فاطمه افتاد خنده شون گرفت معین گفت:آبجی جونم این همون فاطمه اس چقد باحال درستش کردی متین گفت:باران جون خیلی هنرمندی میشه این یکی رو هم برامون درست کنی؟؟ _چرا که نه داداش جون ولی یه شرط داره معین:چه شرطی آبجی هر چی باشه قبول متین:راست میگه هرچی تو بخای باران جون _شرطم اینه مصطفی هم دراختیار من باشه هر وقت خواستم متین:باشه آبجی جون قبوله پس اینم الان آرایشش کن ببینم چیکار میکنی _باشه داداشی بیارش اتاقم تا ببینم چیکار میکنم معین:مصطفی خانوم راه بیافت بریم آرایشگاه که داماد منتطرته(😂همه زدیم زیر خنده) شروع کردم آرایشش کردن مصطفی اول صورتشو کامل سفید کردم یک سایه صورتی زدم براش... ادامه دارد.... #پا#پالیسی#پا_پرستی#قبله#قبله_عالم#مقدس#رمان#داستان#داستان_میسترس#داستان_برده#foot#fetisch#foot_fetish#novel#story#misstress#slave
03.10.2019 14:44:26
#قسمت_نوزدهم
وارد خونه شدیم مامانم داشت تی وی میدید داداشهامم داشتن پلی استیشن ب
#قسمت_نوزدهم وارد خونه شدیم مامانم داشت تی وی میدید داداشهامم داشتن پلی استیشن بازی میکردن پشت سر ما مصطفی و فاطمه هم وارد شدند مامانم رو کرد به بابام :چی سرو صدا میکرد این زنیکه چی شده بود؟؟ +هیچی خیلی پر رو شده بود بستمش تو سوله ته باغ تا ادب شه حالا بعدا برات توضیح میدم م:اتفاقا خوب کاری کردی این اخیرا خیلی حاضر جواب شده بود؛بگذریم حالا این دوتا رو چرا آوردی تو خونه همه جا رو به گند کشیدن؟؟ +آها اصلا یادم رفت بگم صبر کن متین ،معین یه لحظه خاموشش کنین بیاین کارتون دارم پسرها هم اومدن همه منتظر بودیم ببینم بابا چی میخاد بگه +ببینید بچه ها این دوتا از این به بعد نوکر شخصی شما هستن هر کاری داشتین بهشون بگید مصطفی به پسرها خدمت میکنه و فاطمه هم به باران اگرهم کوچکترین نارضایتی ازشون داشتین پرتشون میکنم بیرون پسرها با تعجب داشتن گوش میدادن اما من قند تو دلم آب میشد فکر اینکه چیکارا که با این دوتا بکنم؛مامانم رو کرد به بابام :خوبه دیگه برای بچه هات نوکر و کلفت شخصی میگیری پس من چی؟؟کارای منو کی بکنه؟؟ +خب از این دوتا هم میتونی استفاده کنی اما خب نوکر شخصی تو فعلا توی دوران مجازاتشه م:اون آشغالو میگی اون که بدرد هیچی نمیخوره؛ولی خب فعلا از هیچی بهتره ولی قول بده یکی بهترشو برام بیاری +چششم عزیز دلم اونم روی چشمام فعلا باهمین سر کن تا یکی بهترشو برات گیر بیارم م:مرسی عزیزم،رو کرد به مصطفی و مریم؛چرا وایساتادید نگاه میکنین اول برین حموم خودتونو حسابی بشورین لباساتونم بندازین تو سطل زباله تا ببینم چی پیدا میکنم فعلا بدم بپوشین تا لباس بهتر براتون بگیرم زود باشین م&ف:چشم خانوم،سرشون پایین بود و خجالت میکشیدن و همینطور واستاده بودن مامانم از گوششون گرفت و مثل کیسه زباله دنبال خودش میکشیدشون پرتشون کرد تو حموم:زود لباساتون در بیارین شروع کنین خودتونو حسابی بشورین نمیخام همه جارو به گند بکشید هر دوشون واستاده بودن بازم و خجالت میکشیدن لخت بشن؛مامانمم حوصلش سر رفت دوتاسیلی آبدار به جفتشون زد:مگه با شما نیستم زود باشین که کار زیاد دارین برق از چشمای جفتشون پرید نفهمیدن چطور سریع لخت شدن م:حالا شد زود باشین منتظرتونم اینا رو هم اومدین بیرون بپوشین من رفتم تو اتاقم منتظر بودم فاطمه بیاد و تو ذهنم داشتم مرور میکردم که چیکارایی با فاطمه بکنم غرق افکارم بودم دیدم در اتاقمو میزنن _بله بفرمایین فاطمه بود .... ادامه دارد.... #پا#پالیسی#پا_پرستی#قبله#قبله_عالم#مقدس#رمان#داستان#داستان_میسترس#داستان_برده#foot#fetisch#foot_fetish#novel#story#misstress#slave
03.10.2019 14:44:10
#قسمت_هجدهم
همه مون حیرت زده مونده بودیم صدای جیغهای محبوبه یک لحظه هم قطع نمیشد
#قسمت_هجدهم همه مون حیرت زده مونده بودیم صدای جیغهای محبوبه یک لحظه هم قطع نمیشد صدای پی در پی وجیغهای بنفش وشلاق توی هوا میومد تا اینکه صدای بسته شدن در و قفل وزنجیر شدنش اومد صدای محبوبه کمتر شده بود بابام با قدمهای مصمم به سمت اتاق سرایداری اومد و به من گفت:دخترم میشه چند لحظه بری تو حیاط _چشششم بابا جوون رفتم تو حیاط ولی چون بلند حرف میزدن صداشونو میشنیدم +ببین امیر تو بچه هات میونین همین الان از این خونه برین ولی محبوبه تا اتمام تنبیهش همینجاس بعد اگه زنده موند میتونی بیای ببریش... ×ولی آقا ما جایی نداریم بریم سایه تونو از سر ما کم نکنین زنم غلط کرد شما به بزرگی خودتون ببخشین قول میدم تکرار نشه هر کاری بگین میکنم تورو جون هرکی دوس دارین مارو بیرون نکنین(با گریه به پای بابام افتاد)خواهش میکنم آقا التماستون میکنم... +بسه باشه اجازه میدم بمونین اما از این به بعد شرایط خیلی عوض میشه براتون از کوچیک و بزرگ باید کار کنین تا الانش زیادی به مفت خوری عادت کردین اندازه چهار نفر خرج دارین اندازه یک نفر کار نمیکنین ×چشششم آقا هر کاری بگین میکنیم ممنونم... همین لحظه مصطفی و فاطمه هم مثل باباشون با گریه به پای بابام افتادن:خواهش میکنیم آقا بیرونمون نکینید ما هر کاری بگید انجام میدیم بابامم که خوشش اومده بود گفت:باشه میومونید اما اگر کم کاری کنین یک لحظه هم فرصت نمیدم بهتون همه یک صدا گفتند:چششم آقا این لطفتونو اصلا فراموش نمیکنیم خب بسه دیگه فاطمه تو از این به بعد ندیمه دخترم بارانی ندیمه که میدونی یعنی چی؟؟ فاطمه:نه آقا ولی هرچی شما بگین همون میشم +ندیمه یعنی نوکر،کنیز دخترم یعنی هرکاری دخترم داشت براش انجام میدی آب تو دلش تکون نخوره ها فهمیدی؟؟ ف:بعله آقا ممنونم +آفرین؛و تو مصطفی به پسرا خدمت میکنه هر کاری خواستن و هرچی خواستن انجام میدی مصطفی:بعله آقا در خدمت هستم +امیرتو هم ور دست خودم باش و کارای باغچه و بیرون خونه با توه مثل قبل ویک سری کاری شخصیم که به وظایفت اضافه میشه؛زنتم اگه زنده موند براش یک فکری میکنم خب از همین الان پاشین بریم مصطفی و فاطمه ببینین ارباباتون کاریتون ندارن و باهاشون و وظایفتون آشنا بشین؛امیر تو هم فعلا به این سگ رسیدگی کن بابام به همراه مصطفی و فاطمه اومدن از اتاق بیرون +ببخشید باباجون یکم معطل شدی بریم؟ _بریم باباجون اما این دوتا کجا میان؟؟ +حالا بریم خونه بهت توضیح میدم... ادامه دارد.... #پا#پالیسی#پا_پرستی#قبله#قبله_عالم#مقدس#رمان#داستان#داستان_میسترس#داستان_برده#foot#fetisch#foot_fetish#novel#story#misstress#slave
03.10.2019 14:43:53
#قسمت_هفدهم
_چششم زود برمی گردم
تلفنو قطع کردمو رفتم به سمت خونه سرایداری یا همو
#قسمت_هفدهم _چششم زود برمی گردم تلفنو قطع کردمو رفتم به سمت خونه سرایداری یا همون طویله جدید هاپو کوچولوم اما مملو بودم از حس سادیسم دنبال بهونه میگشتم سر یکی خالی کنم حسمو که این بهونه رو محبوب به دست من داد وارد که شدم دیدم دارن سفره شونو دارن جمع میکنن محبوب:خوش اومدی خانوم سلام _سلام پس هاپوی من کجاست؟کو غذاش؟ +با اجازتون بردمش بیرون بستمش به درخت تا شاممونو میخوریم آخه خیلی به سمت غذا میومد؛غذاشم الان میارم براتون؛فاطمه..فاطمه بیار اون آشغال گوشتای رو که گذاشتم کنار سینک خونم به جوش اومد _چی گفتی آشغال سگ منو بستی بیرون؟؟میدونی چیکار کردی؟؟زندگیتو سیاه میکنم صبر کن +آخه خانووم سمت غذا میومد ترسییدم... _د آخه حیوون اون گوشت مال سگ من بود نه تو و اون خانواده کثیفت حالا کارت به جایی رسیده غذای سگ منو میخورین بعد آشغالشو برا سگم نگه میدارین؟؟تو هنوز جایگاهتو نفهمیدی حالیت میکنم رفتم تو حیاط بابامو صدا کردم _بابا بابا بیا این آشغالا رو پرت کن بیرون بعد رفتم سمت انباری یه سیم کابل افتاده بود برداشتمش رفتم سمت سرایداری نزدیک که میشدم میشنیدیم دارن باهم بحث میکنن محبوب و امیر ×آخه زن حسابی میخای بیچارمون کنی چرا سگشو بیرون بستی خب؛نمیگی بیرونمون کنن؟؟ +چی میگی تو خاک تو سرت کنن حاضری با یه سگ همسفره شی؛آخه این زندگیه برای من ساختی؟؟تا کی خفت؟تا کی خاری؟یا جای من تو این خونس یا اون سگ... _جای این سگ اینجاس جای تو تو کوچه و خیابونه هرزه بی خانواده +دهنتو ببند دختره ی ... کابلو بردم بالا آنچنان زدم تو صورتش کامل دهنش پره خون شد پشت سر هم میزدمش به دستو پام افتاده بود امیر ×تورو خدا ببخشش خانووم غلط کرد گوه خورد بابامم همین لحظه رسید :اینجا چه خبره؟؟ _هیچی این حیوون به من و سگم بی احترامی کرده دارم ادبش میکنم بابام:هی حیوون مگه بهت سری بعد که هار بشی چیکارت میکنم؟؟ دست انداخت از موهای محبوب گرفت و همینجور کشون کشون بردش به سمت انتهای باغ اونجا یه حالت سوله ی بود که بخاطر ترسناک بودنش هیچوقت به سمتش نرفته بودم بابامم خیلی ترسناک شده بود منم حتی ازش میترسیدم هیچوقت اونجوری ندیده بودمش انقد ترسناک که حتی امیرم زبونش بند اومده بود و جرات حتی یک کلمه حرف زدنو نداشت مصطفی و فاطمه هم که از اون وقت داشتن گریه میکردن از ترس و کتک خوردن مادرشون با دیدن بابام تو اون حالت زبونشون بند اومده بود و فقط تماشا میکردن ادامه دارد.... #پا#پالیسی#پا_پرستی#قبله#قبله_عالم#مقدس#رمان#داستان#داستان_میسترس#داستان_برده#foot#fetisch#foot_fetish#novel#story#misstress#slave
03.10.2019 14:43:33
#قسمت_شانزدهم
مصطفی و فاطمه همینجور داشتن با تعجب نگا میکردن سگمو دوباره بلند تر
#قسمت_شانزدهم مصطفی و فاطمه همینجور داشتن با تعجب نگا میکردن سگمو دوباره بلند تر صدا زدم _محبوووب کجایی؟؟مگه باتو نیستم؟؟محبووووب محبوب از تو آشپز خونه اومد بیرون بله خانووم ببخشید دارم آشپزی میکردم نشنیدم صداتونو...که یهو چشمش به سگ افتاد +ووووه خدا این دیگه چیه چرا اومده تو مصطفی پاشو مادر بیرونش کن وووویی چخخخه چچخ... _این کارا چیه میکنی محبووب نکن پسرمو سگ منه چیکارش داری؟؟ +ببخشید خانوم نمیدونستم مال شماست اما آخه چرا آوردینش داخل نجسته خونه رو کثیف میکنه ما اینجا نماز میخونیم... _ببین محبوب بار آخرت باشه سگ منو میگی نجس این از کل خانوادتون پاک تره قرار هم هست از امشب اینجا پیش شما بمونه پس خوب ازش مراقبت کن حتی از بچه هاتم بیشتر اگه میخای از این خونه نندازمت بیرون فهمیدی چی گفتم؟ +ولی آخه خانوووم... _ولی نداره همین که گفتم وای بحالت بفهمم اذیت شده سگم بیچارت میکنم محبوب مونده بود چی بگه اگر مجبور نبود حتی یک لحظه هم اونجا نمیموند +چششم خانوم مثل بچه هام ازش مراقبت میکنم خیالتون راحت _آفرین راستی شام چی دارین؟ +آش گذاشتم خانوم _آش چیه بریزش دور گوشت بزار آخه سگم فقط گوشت دوس داره +چشم خانوم ولی امشب گوشت نداریم امیر کارش تموم شه میفرستمش بره بخره برای فردا _لازم نیس بیا خونمون خودم بهت گوشت میدم فقط شامت که حاضر شد صدام کن خودم میخام به سگم غذا بدم +چشم خانوم ممنونم بابت لطفتون گوشتو به محبوب دادم و رفتم اتاقم اصلا حوصله درس خوندن نداشتم دراز کشیدم رو تختم و اتفاقات این چن مدتو مرور میکردم حسی داشت تو من بیدار و شعله ور میشد که خیلی دوس داشتنی بود حس سلطه گری زورگویی یا میشه گفت سادیسم میسترس وجودی من داشت شکل میگرفت تو همین افکار بودم که دلم واسه فرشته تنگ شد از بعد اون ماجرا دیگه ندیده بودمش تلفنو برداشتمو شمارشو گرفتم مامانش تلفنو برداشت و بعد احوالپرسی تلفنو داد به فرشته _سلام فرشته جونم چطوری؟ +سلام ممنون _چرا سر سنگین جواب میدی قهری؟ +نه ولی اصلا خوب نیستم چرا مدرسه نمیای؟؟ _حالا اون داستان داره از فردا میام زنگ زدم بهت همین خبرو بدم دوست جونی دلم برات خیلی تنگ شده بود +خوشحال میشم ببینمت منم دلم برات خیلی تنگ شده کلی حرف دارم باهات مگه نبینمت داشتم حرف میزدم که مامانم اومد تو ×باران جون محبوب میگه غذا حاضره میخاستی به سگت برو زود غذا بده بیا که شام خومونم حاضره منتظرتیم دخترم.... ادامه دارد... #پا#پالیسی#پا_پرستی#قبله#قبله_عالم#مقدس#رمان#داستان#داستان_میسترس#داستان_برده#foot#fetisch#foot_fetish#novel#story#misstress#slave
03.10.2019 14:43:17
Next
loading