© P E Y M A N N A J A F I (@peyman_najafi) — Order👉 Direct
.
‌‌
این روز ها
دلم یک میز میخواهد
و یک فنجان شعر
و یک همدرد
که بفهمد مرا
که گذر
. ‌‌ این روز ها دلم یک میز میخواهد و یک فنجان شعر و یک همدرد که بفهمد مرا که گذر زمان را به یغما ببرد که در حضورش چایم سرد شود... . . . #Portrait#Portraitphotography#Portraitphotographer#Photo#Photography#Like#Follow#Instagram#Nikon#Friend#Vacation#Holiday#Trip#Thursday#Friday#Winter#Spring
18.04.2019 15:25:39
.
کیمیا!!!
کیمیای کوچک...
با قلبی که همه جمله هاش بوی مجتبی میده
حتی اگه نشناسیش
. کیمیا!!! کیمیای کوچک... با قلبی که همه جمله هاش بوی مجتبی میده حتی اگه نشناسیشم میدونی که قلبش برای کی داره هر لحظه میزنه دیوونت میکنه انقد اسمشو میاره (@mojtaba.sadatrasool با تواما لعنتی) همیشه کنار هم باشید شاد،خندون،با همون بحثای همیشگیتون درسته یه وقتایی حرص درار میشی لج آدمو درمیاری ولی مثل خواهری که هیچوقت نداشتم برام عزیزی،فسقلی🌹 مجتبی ام که خودم بعدا بهش میگم 😉 دوس نداره جلو جمع ازش تعریف کنن بچم خجالتیه😂 حیف اینجا جای گفتن بدیاتون نیس البته جا نمیشد میخواستم بنویسم 😝 @kimool_k@mojtaba.sadatrasool@The_three_Stooges
10.04.2019 17:23:22
Advertisement
.
لحظه هایی هستند که هستیم
چه تنها چه در جمع،اما با خودمان نیستیم
انگار روحمان م
. لحظه هایی هستند که هستیم چه تنها چه در جمع،اما با خودمان نیستیم انگار روحمان می رود، همانجا که می خواهد بی صدا بی هیاهو همان لحظه هایی که راننده آژانس میگوید: رسیدین! فروشنده می گوید: باقی پول را نمی خواهی؟ راننده تاکسی می گوید: صدای بوق را نمی شنوی؟! و مادر صدا می کند: حواست کجاست؟! ساعت هایی که شنیدیم و نفهمیدیم، خواندیم و نفهمیدیم ،دیدیم و نفهمیدیم و تلویزیون خودش خاموش شد آهنگ بار دهم تکرار شد هوا روشن شد ، تاریک شد ،چای سرد شد غذا یخ کرد ،در یخچال باز ماند و در خانه را قفل نکردیم و نفهمیدیم کی رسیدیم به خانه و کی گریه هامان بند آمد و کی عوض شدیم کی دیگر نترسیدیم از ته دل نخندیدیم و دل نبستیم و چطور یکباره آنقدر بزرگ شدیم و موهای سرمان سفید شد و از آرزوهایمان کی گذشتیم؟! #Rain#Rainy#Rainbow#Glass#Window#Trees#Like#Follow
03.04.2019 06:34:08
.
حیف نیست بهار از سر اتفاق بغلتد در دستم،آن وقت تو نباشی؟!
#شمس_لنگرودی
. حیف نیست بهار از سر اتفاق بغلتد در دستم،آن وقت تو نباشی؟! #شمس_لنگرودی...more
31.03.2019 20:02:05
.
‌
عجیب، به اتفاقی شبیه "تو" 
برای افتادن نیاز دارم...
میشود یکی از همین روزها
. ‌ عجیب، به اتفاقی شبیه "تو"  برای افتادن نیاز دارم... میشود یکی از همین روزها بی هوا  به سرت بزند  گوشه خیابانی. کنج کافه ایی.. به یک بهانه ایی خودت را برسانی این تنهاییِ لاکردار میخواهد حریف جای خالی تو شود لامذهبم کند به زمین زمان. از تو پنهان نباشد جانم...!! این روزها کم توقع شده ام... نمیخواهم که برسی تمام دنیا را برایم زیر و رو کنی بشویم لیلی و مجنون  که از روی دست ما کتاب بنویسند!! همین که باشی ... هر صبح با صدای خواب آلودت بخیر شود  همین که تمام روز دلواپست باشم  تا به هر بهانه ایی سراغت را بگیرم همین که عصرها دست به دست تمام شهر را بچرخیم  انقدر برویم که خستگی از سر و پایمان ببارد  اولین کافه سر راهمان جور خستگی عاشقانه هایمان رابکشد همین که باشی  بهانه ایی برای خریدن دسته گلی، سر چهارراه داشته باشم کافیست  عزیز نداشته ام ... من به امدنت به ساده، بودنت  به ساده ماندنت نیاز دارم  بنا اگر به آمدن داری!!!؟ زودتر خودت را برسان ‌ #عادل_مظلومی . #Blackandwhite#Bnw#Shadow#Wall#Wallpaper#Light#Trees#Minimal#Minimalism#Art#Pattern#Like#Love#Lovely#Follow#Like4like#Photo#Photography#Picture#Nikon#Nikonphotography
25.03.2019 12:53:01
.
آخرش را برایت بگویم
فوق فوقش تو رفته ای
من نشسته ام همینجا روی همین صندلی
خاطر
. آخرش را برایت بگویم فوق فوقش تو رفته ای من نشسته ام همینجا روی همین صندلی خاطره مرور می کنم چند روز را به کلافگیه ترک عادت می گذارنم چند شب بیخواب میشوم چند عصر دلگیر را پیاده قدم میزنم چند بار هم حماقت می کنم و یک پیغام دلم برایت تنگ شده می فرستم بدترین حالتش را برایت میگویم تو جواب نمیدهی و من چند روز دیگر را هم به شماتت خودم میگذارنم... یک روزهایی هم فکر انتقام میزند به سرم  این در و آن دری هم میزنم و چند روز بعدش از این خشم ها هم خسته می شوم... مدتی بعد عصر یک روز معمولی مینشینم توی کافه ای وسط شهر  منتظر قرار ملاقاتی ام با کسی که نمی شناسمش می آید.. هم را می بینیم و من تمام مدت در حال مقایسه کردن تو با او به خودم برای این ملاقات بیهوده بد و بیراه می گویم ملاقات را تا آنجا که بغضم نترکد کوتاه می کنم... پشت دستم را داغ می کنم که دیگر از این بیهوده کاری ها نکنم... چند روز بعد هم که میگذرد یک ماهی می شود که رفته ای... و به چشم برهم زدنی که دروغ است، بلکه به جان کندنی سخت این یک ماه میشود دو ماه... ماه سوم من بدبین ترین و سرد ترین آدم شهرم... ماه چهارم منطقی ترم و حادثه عشق نافرجام فقط گاهی نیشی میزند بر دلم و میرود... ماه پنجم در قابل پیش بینی ترین حالت، تو برمیگردی... من کمی هیجان دارم و کمی دلخورم... قول ها و وعده ها و اشتباه کردم ها و قدرت را ندانستم ها و جبران می کنم ها هم می شود زیر نویس این برگشتن... بدترین حالتش این است که قبول کنم دوباره با هم باشیم... بهترین حالتش این است که دلم را محکم بگیرم لای دستهایم، گرمش کنم و محتاطانه مراقبش باشم تا دوباره نشکند... بدترین حالتش را انتخاب می کنند بعضی ها بهترین حالتش را انتخاب می کنند بعضی ها من اما با تمام دودلی ها آخرش را برایت گفتم... جز آنکه بگویم در واقع بینانه ترین حالت بالاخره بعدهااا وقتی تنهایی حسابی دمار دل آدم را درآورد یک نفر پیدا میشود که جای تو را که نه اما یک گوشه قلبم را بگیرد... حالا تو حساب کن ببین می ارزد که بلاتکلیف بیایی و بلاتکلیف بروی؟ ‌ #پریسا_زابلی_پور#Iran#Tehran#Garden#Palace#Nature#Trees#Autumn#Fall#Leaf#Colorful#Amazing#Love#Lovely#Lonely#Alone#Photo#Photography#Walking#Wallpaper
12.03.2019 05:53:31
Advertisement
.
‌
می نشينم لبِ حوض
گردشِ ماهی ها
روشنی،
من،
گُل،
آب،
چه دَرونم تَنهاست...
‌‌
#
. ‌ می نشينم لبِ حوض گردشِ ماهی ها روشنی، من، گُل، آب، چه دَرونم تَنهاست... ‌‌ #سهراب_سپهری ‌ . #Iran#Tehran#Karaj#Mehrshahr#Myself#Me#Selfie#Selfportrait#Autumn#Fall#Memories#Love#Lovely#Friends#Like#Follow#Old#Instalike#Picoftheday#Photo#Photograghy#Instagram#Instapic#Nikon
20.02.2019 12:59:14
.
اگر گفت باید برم 
جلوشو نگیر!
وقتی بخواد بره ، میره... ولی همون فرصتی رو که تو
. اگر گفت باید برم جلوشو نگیر! وقتی بخواد بره ، میره... ولی همون فرصتی رو که تو آخرین لحظه داری مهربون باش، بخند و دست از خاطره ساختن بَرنَدار! بزن زیر دماغش بگو آهای نری بگی بد بودا... گریه نکن، بخند و بازوش رو نیشگون بگیر، بهش نگو دوس ندارم حرفایی که به من زدی به یکی دیگه بزنی! نگو اگر زدی پای حرفات وایسی. نصیحت نکن، نفرین نکن، فقط لحظه آخر بازم از ته قلبت دوسش داشته باش انگاری قراره بمیره! وقتی رفت... بزن زیر گریه... یه هفته، یه ماه، یه سال، همچین که خالی شدی یه شب یه جایی یه زمین خوش آب و هوا گیر بیار یه چاله بکن و خاطره هاتو بریز داخلش و روش خاک بریز. یه شاخه گل بذار سر قبرش و بشین یه فاتحه ام بخون برای روزای خوبتون. آخرین تصویر تو ازش میشه یه خاکسپاری مُجلل و روزی که مُرد؛ ولی آخرین تصویر اون از تو میشه یه آدم مهربونِ تکرار نشدنی! اون هربار که یادِ تو میوفته میمیره... فکر کنم این انتقام منصفانه اي باشه! . #Zhestoax#Zhest_akasi#Art_ir#Picography_ir#Special_gallery_#Photography_aks#Ak_30#Photoaxgram#Honar_doostan#Istgahe_honar#Honar_cheshm#Depthobessed#Shotzdelight#Moodyports#Humanedge#Bleachymyfilm#Visualambassadors#Ourmoodydays#Exploremore#Agemeoftones#Friends#Newyear#Like#Follow#Nikon#A_v_a_71#Repost
12.02.2019 18:22:59
.
اگر برای ابد
هوای دیدن تو
نیوفتد از سر من
چه کنم؟!!!
. اگر برای ابد هوای دیدن تو نیوفتد از سر من چه کنم؟!!!...more
29.01.2019 06:53:37
سرش تو گوشی بود و داشت نگاه به عکس‌های گالری‌اش می‌انداخت. انگشتشو دونه‌دونه روی
سرش تو گوشی بود و داشت نگاه به عکس‌های گالری‌اش می‌انداخت. انگشتشو دونه‌دونه روی همشون می‌کشید و بزرگ و کوچیک‌شون می‌کرد. غرق شده بود تو نگاه کردنشون! کارِ هر روزش همین بود ولی یه‌جوری می‌رفت تو عمقِ عکس‌ها که انگاری واسه اولین‌باره داره اونارو می‌بینه! بدون اینکه چشمشو از گوشی برداره، زیرِ لبی شروع کرد به حرف زدن: "همه‌ی اتفاق‌ها آروم‌آروم می‌اُفته، ولی ما یهویی متوجه میشیم! ...همون آخرش که می‌اُفته و صداش در میاد، تازه می‌فهمیم چه خبره!" یه دونه دیگه از عکس‌هارو رد کرد و ادامه داد: "آدم، دوروبرِ خودش هزار تا امید و دل‌خوشی داره ولی وسطِ اون‌همه دل‌خوشی، میونِ اون‌همه امید، یکی آروم‌آروم پیداش میشه که می‌خواد جای همه‌ی اینارو بگیره! یکی آروم‌آروم میاد وسط زندگی‌ات و پخش میشه همه جا! میاد و میشینه جای هر چی داری و نداری. یه وقتی به خودت میایی که می‌بینی اون آدمه شده همه‌ی دل‌خوشیت! شده همه‌ی اون هزار هزارتا امیدت! شده همه‌ی زندگیت! تازه اونوقته که صدای اتفاقت در میاد! تازه اونوقته که می‌فهمی چه خبره..." ‌ دل از عکس‌ها کَند و گوشی رو انداخت کنارش و شروع کرد به آروم‌آروم اشک ریختن! نمی‌دونم چرا، ولی احساس کردم اگه تنهاش بذارم بهتره. خواستم تو حال خودش باشه. از جام بلند شدم برم که دوباره به حرف افتاد. این‌بار اما بلندتر، این‌بار با بغض: "هیچ‌وقت از هیچ‌جایی یهویی نرید! به‌خصوص از کنارِ آدمی که آروم‌آروم همه‌ی زندگی‌شو با شما عوض کرده، همه‌ی امیدش رو به شما بسته، همه‌ی دل‌خوشی‌هاش رو...! یهویی رفتن‌تون، همه دنیای یه آدمو خراب می‌کنه! ...یهویی نرید! نذارید جای شما، آدما دل‌خوش بشن به چهارتا عکس‌تون توی گوشی!..." ‌ #محمد_رحیم_نواز#Iran#Tehran#Coffee#Café#Coffeelover#Alone#Lonely#Friday#Picoftheday#Pictureoftheday#Like#Follow#Instagram#Instalike#Love#Lovely#Instafollow#Picture#Photo#Photography#Nikon#Nikonphotography#Amazing#Beautiful
19.01.2019 17:43:29
Advertisement
.
.
برای تو مینویسم،
اینجا کنار من یک تو هست 
که من مراقب تمام لحظه هایش هستم،
ه
. . برای تو مینویسم، اینجا کنار من یک تو هست که من مراقب تمام لحظه هایش هستم، هر روز صبح قاب شیشه ای عکست را پاک میکنم و بوسه ام را تمدید؛ هر روز لباست را مرتب میکنم و عطرت را تمدید؛ راس همان ساعت روی صندلی همیشگی کافه مینشینم و منتظر "تو" ی خیالی ام؛ اینها که چیزی نیست، من دیوانه برایت شعر هم میخوانم، کنار همین قاب عکس لبخند هر روزم را میسازم، و دنیایم را کنار دنیایت... با همین حال اگر مراقب دلت نبودند، اگر دوستشان داشتی و دوستت نداشتند اگر در نبودنم با تو بد بودند، خیالت تخت، من اینجا هر روز از "تو" ی خیالی ام مراقبت میکنم و دوست داشتنت را تثبیت! راستی... چشمهایت اگر میان نبودنم ترشدند، اگر آدم ها خیسشان کردند هنوز میان دستهایم پناهی برایشان هست... ‌ #محمد_ارجمند#Iran#Tehran#Karaj#Mehrshahr#Cafe#Coffee#Alone#Lonely#Light#Night#Dream#Poem#Spring#Like#Follow#Rain#Rainy#Love#Lovely#Bench#Window#Sky#Beautiful#Colorful#Photography#Beauty#Memory
30.12.2018 18:05:17
قهوه‌ات را بنوش. بهانه نکن این قهوه تلخ‌تر از همیشه نیست. ذاتش تلخ است که اگر وا
قهوه‌ات را بنوش. بهانه نکن این قهوه تلخ‌تر از همیشه نیست. ذاتش تلخ است که اگر وابسته‌اش شوی شیرین‌تر از عسل به کامت می‌نشیند و بی‌‌آن روزگارت نمی‌گذرد. این آخرین قهوه‌ی تلخ دونفره‌مان را بنوش و بگذر از این بازی بی‌قاعده. بعد از تو دیگر هیچ زخمی مرا نخواهد کشت.  تمام شعرها، تمام قصه‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها تمام افسانه‌‌‌های عاشقانه‌‌ی دنیا دروغ می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گویند.باور نکن که بعد از تو عشق، از پس کوچه های قلبم عبور نکند. من بعد از تو هم لب های عشق را خواهم بوسید و از سهم هماغوشی‌ها، کام خویش را خواهم گرفت. اما بعد از تو دیگر هیچ زخمی مرا نخواهد کشت. بعد از تو‌بازهم دلم خواهد لرزید. کسی چه می‌داند؟ شاید روزی نگاهی، نفس‌هایم را به شماره بیندازد و شاید قلبم آکنده شود از رویای آینده‌ای که با هم‌شانه‌ای دیگر تقسیمش کنم و تقدیر، آشیانه‌ام را امن‌تر از تمام رؤیاهای محالمان بسازد اما، بعد از تو نه برای آرزویی زمین‌گیر خواهم شد، نه برای آغوشی جان خواهم داد و نه دیگر هیچ دردی مرا خواهد کشت.  به روزمرگی تن دادیم و به تماشای آرزوهایی که بربام ما نمی‌نشستند، نشستیم و هرگز بال نگشودیم تا به دامشان بیندازیم، این سرنوشت، سهم ما بود که انقلاب، سراغ تک به تکمان بیاید و پرتمان کند به زمین ناشناخته‌ای که هیچ از آن نمی‌دانیم. شاید بعد از انقلابت روزی به این زمین بازگردی. شاید بعد از انقلابم روزی تو را باز ببینم وقتی تو آدم دیگری هستی و من، من دیگری... اما بعد از تو دیگر هیچ انقلابی مرا از دگرگون شدن نخواهد ترسانید.  #هیلاصدیقی # #Portrait#Portraitfolk#Portraitsfromtheworld#Photography#Photo#BNW#Blackandwhite#Black#Like#Like4like#Love#Lovely#Likeforlike#Follow#Beautiful#Amazing#Nikon#Nikongraphy
13.12.2018 19:14:02
.
دنیا خیلی کوچک است عزیزم
شاید یک روز، حوالیِ انقلاب
که خسته از روزمرگی و کار
پ
. دنیا خیلی کوچک است عزیزم شاید یک روز، حوالیِ انقلاب که خسته از روزمرگی و کار پشت چراغ قرمز در تاکسی نشسته ای و سرت را به شیشه تکیه داده ای و به صدایِ گوینده ی رادیو گوش میدهی که برای ساعات آتی هوایی ابری و بارانی پراکنده پیش بینی میکند... درست همان لحظه من با دست هایی در جیب، کوله ای پف کرده و بندهای کفشی که چند گره روی هم خورده است، نگاهم به زمین و فکرم در ناکجا از روی خط های عابر پیاده عبور کنم.... دلت بلرزد بی معطلی کرایه ات را بدهی و باقی اش را نگرفته از ماشین پیاده شوی و با فاصله ی چند متر دنبالم راه بیفتی... و ببینی که میروم طبقه ی آخر همان پاساژ قدیمی و وارد همان کتابفروشیِ کوچک میشوم... ببینی که مینشینم سر همان میزِ کنجِ دیوار.... ‌ نزدیک بیایی... صندلی را عقب بکشی بی حرف بنشینی رو به روی ام.... صاحب کتابفروشی که حالا مردی میانسال شده به رسم همان روزها برای مشتری هایِ ثابتِ شب هایِ پاییزی اش از قهوه ی کهنه دم اش دوفنجان برایمان بیاورد و موقع رفتن در حالی که سینی چوبی اش را زیرِ بغلش زده، زل بزند به چشمانمان و بگوید: حیف نبود؟! بگوید و آهی بکشد و برود موسیقی آن روزها را از گرامافونِ خاک خورده اش پخش کند... ‌ بی مقدمه حرف بزنیم پای گذشته را وسط بکشیم از لحظه ی آشناییمان تا آخرین قرار... همه را کالبد شکافی کنیم! شاید لا به لای حرف هایمان دختر و پسری بیست ساله وارد کتابفروشی شوند و رمانِ بربادرفته ی مارگارت میچل را بگیرند و با ذوق بروند... شاید با لبخند نگاهشان کنیم.... شاید بغض گلویمان را بگیرد و ول نکند! ‌ با تمام شدن آخرین قطعه ی موسیقی بدون خداحافظی از مردِ میانسال کتابفروشی را ترک کنیم... و زیر بارانی پراکنده و بادی پریشان... لا به لای شلوغیِ خیابان در سکوت قدم بزنیم... و بدون گرفتن آدرس و شماره تلفن جدید مان خداحافظی کنیم و برویم دنبال دنیای بی ذوق خود! ‌ فقط میدانی دردَش اینجاست ‌ ‌ که در تمام این ساعات سرِ یک میز حرف زده ایم بدون اینکه در صدای هم غرق شویم از یک کتاب شعر خوانده ایم بدون اینکه در چشم هم زل بزنیم زیر باران قدم زده ایم بدون اینکه دست هم را بگیریم.... ‌ ‌ دردَش اینجاست که دنیا خیلی کوچک است عزیزم... خیلی... ‌ #علی_سلطانی#Iran#Tehran#Autumn#Fall#Leaf#Trees#River#Jungle#Way#Walking#Endless#Colorful#Love#Alone#Lovely#Like#Follow#Instalike#Instagood#Instapic#Instashot#Photo#Photography#Picoftheday#Nature#Amazing#Beautiful
12.12.2018 15:06:15
#Portrait#Theportraitproject#Vscoportrait#Depthobessed#Portraitsfromtheworld#Moo
#Portrait#Theportraitproject#Vscoportrait#Depthobessed#Portraitsfromtheworld#Moodyports#Humanedge#Earth_portraits#Bleachmyfilm#Visualambassado#Eye#Eyes#Blackandwhite#BNW#Nikon#Nikongraphy#Photo#Photography#Like#Follow#Like4like#Likeforlike#andaki_sher آخرش را برایت بگویم فوق فوقش تو رفته ای من نشسته ام همینجا روی همین صندلی خاطره مرور می کنم چند روز را به کلافگیِ ترک عادت می گذرانم چند شب بیخواب میشوم چند عصر دلگیر را پیاده قدم میزنم چند بار هم حماقت می کنم و یک پیغام دلم برایت تنگ شده می فرستم بدترین حالتش را برایت میگویم تو جواب نمیدهی و من چند روز دیگر را هم به شماتت خودم می گذارنم... یک روزهایی هم فکر انتقام میزند به سرم این در و آن دری هم میزنم و چند روز بعدش از این خشم ها هم خسته می شوم... مدتی بعد عصر یک روز معمولی مینشینم توی کافه ای وسط شهر منتظر قرار ملاقاتی ام با کسی که نمی شناسمش می آید.. هم را می بینیم و من تمام مدت در حال مقایسه کردن تو با او به خودم برای این ملاقاتِ بیهوده بد و بیراه می گویم ملاقات را تا آنجا که بغضم نترکد کوتاه می کنم... پشت دستم را داغ می کنم که دیگر از این بیهوده کاری ها نکنم... چند روز بعد هم که میگذرد یک ماهی می شود که رفته ای... و به چشم برهم زدنی که دروغ است، بلکه به جان کندنی سخت این یک ماه میشود دو ماه... ماه سوم من بدبین ترین و سرد ترین آدم شهرم... ماه چهارم منطقی ترم و حادثه عشق نافرجام فقط گاهی نیشی میزند بر دلم و میرود... ماه پنجم در قابل پیش بینی ترین حالت، تو برمیگردی... من کمی هیجان دارم و کمی دلخورم... قول ها و وعده ها و اشتباه کردم ها و قَدرت را ندانستم ها و جبران می کنم ها هم می شود زیر نویسِ این برگشتن... بدترین حالتش این است که قبول کنم دوباره با هم باشیم... بهترین حالتش این است که دلم را محکم بگیرم لای دستهایم، گرمش کنم و محتاطانه مراقبش باشم تا دوباره نشکند... بدترین حالتش می شود انتخاب بعضی بهترین حالتش می شود انتخاب بعضی من اما با تمام دودلی ها آخرش را برایت گفتم... جز آنکه بگویم در واقعبینانه ترین حالت بالاخره بعدهااا وقتی تنهایی حسابی دمار دل آدم را درآورد یک نفر پیدا میشود که جای تو را که نه اما یک گوشه قلبم را بگیرد... حالا تو حساب کن ببین می ارزد که بلاتکلیف بیایی و بلاتکلیف بروی...؟! #پریسا_زابلی_پور
04.12.2018 18:45:35
Advertisement
محبوبم!
قهوه ات را بنوش
روزنامه ات را بخوان
به ميز روبرو لبخندى بزن
صورت حسابت ر
محبوبم! قهوه ات را بنوش روزنامه ات را بخوان به ميز روبرو لبخندى بزن صورت حسابت را بپرداز بارانى ات را بپوش و از كافه بيرون بيا ‌‌ چشمان من شهري ست با آغوشى مهربان هر خيابان هر ميدان هر چهار راه تو را يك قدم به من نزديكتر مى كند و درب هاي خانه ها همواره رو به آمدن تو بازند و از ميان پنجره ها آنهايي كه پشتشان سه گلدان شمعدانى ست و آنهايي كه پرده ها شان در باد مى رقصند ‌‌ محبوبم! بارانى ات را در بياور كلاهت را در دست بگير به ديدارم بيا خانه اي آشنا با گلدانهاي شمعدانى با پرده هايي كه در باد مى رقصند و شهرى كه چشم هايش براي تو شعر مى نويسد در انتظار تو ست ‌ #نيكى_فيروزكوهي#Honar_doostan#Honar_cheshm#Theportraitproject#Vscoportrait#Depthobessed#Portraitfolk#Shotzdelight#Portraitsfromtheworld#Moodyports#Humanedge#Earth_portraits#Bleachmyfilm#Visualambassado
25.11.2018 10:57:51
یک روز تلفنت زنگ میخورد
راننده ی خط واحد در حالی که مابین درهای کشویی و همیشه سو
یک روز تلفنت زنگ میخورد راننده ی خط واحد در حالی که مابین درهای کشویی و همیشه سوال برانگیز اتوبوس معلق بود آخرین پک سیگارش را گرفت و در میان حجم غلیظ دود که از دهانش بیرون می آمد، داد زد "آزادی" صفحه ی تلفن را نگاهی سرسری انداختم یک مشت عدد پشت سر هم ردیف شده بودند. همیشه شماره های ناشناس برایم شوقی دلهره آور را به همراه داشته اند. اینکه نمیدانم باید از صاحب این اعداد، انتظار خبر بدی را داشته باشم یا با آشنایی قدیمی مواجه خواهم شد. راستش را بخواهید ته دلم آرزو میکنم جایزه ی برنده شده باشم یا شاید این هم چیزی نباشد جز تکرار آدم های جدیدی که همیشه با یک مشت رقم وارد زندگی آدم میشوند ،اتفاقات جدید و فلاکت های جدیدتر.. چهار رقم اول تکراریست ،سه رقم وسط آشناست و چهار رقم آخر باور نکردنی! یکبار دیگر از اول شماره را مرور کردم،این بار تلفن را به صورتم نزدیک میکنم و تک تک عددها را میخوانم صفر...نه...یک...! دو رقم آخر را با وسواس بیشتر... مگر خواندن یک عدد یازده رقمی چقدر زمان میبرد؟ آن چند رقم بی معنی دستم را گرفت و تنم را میان روزها ،ماه ها ، فصل ها و سال های گذشته، لابلای خاطراتم به خاک کشاند! +سلام تویی؟ -سلام شناختی؟ تمام این سال ها را مرور کردیم، مطمئن بودم او هم مانند من یک کلمه از حرف هایی که رد و بدل میکنیم را نمیفهمد. فقط صدای یکدیگر را گوش میدادیم و سعی میکردیم بخاطر بیاوریم که صدایمان چقدر عوض شده.وسط حرف هایمان ، میان مرور خاطراتمان که انگار همین دیروز بود متوجه میشویم آخرین خاطره ی مشترکمان بر میگردد به چندین سال قبل! "هشت...پنج ...نه ..یازده سال پیش بود؟واقعا؟" ‌ انگار در این فاصله هیچ اتفاقی ارزش خاطره شدن را نداشت. " از خودت بگو! چه خبر دیگر؟خودت خوبی؟" همه ی اینها جملاتی بودند که میدانستیم باید لابلای مرور خاطره هایمان بگویم تا به جاده خاکی نزنیم. خداحافظی میکنیم و میدانیم دیگر هیچ چیز بینمان نیست... خداحافظی میکنیم و تکلیف روزهایی که پیش هم ، دور از هم و در خیال هم جا مانده ایم را نمیدانیم... ‌ تلفنت زنگ میخورد و در حالی که دود بالارونده ی سیگارِ راننده ی خط "آزادی" چراغ های زرد و کمرنگ ایستگاه خالی را رد میکند به همه ی فراموشی هایت میخندی.. گاهی مرور یک شماره ی یازده رقمی سال ها طول میکشد! ‌ #امیرمهدی_زمانی ‌. . . #Iran#Shiraz#Vakilmosque#Mosque#History#Building#Art#Shadow#Photo#Photography#Beautiful#Amazing#Trip#Travel#Tourist#City#Instagram#Instagood#Instapic#Friday#Picoftheday#Like#Follow#VSCO#VSCOCAM#Nikon#Pray#Repost
21.11.2018 15:43:28
من کسی مثل خودم را در زندگی ام نداشته ام و نمی دانم دلتنگِ خودم شدن خوب است یا ب
من کسی مثل خودم را در زندگی ام نداشته ام و نمی دانم دلتنگِ خودم شدن خوب است یا بد...یا اصلا می شود دلتنگ کسی مثل من شد؟ فقط می دانم اگر کسی را داشتم که سرفصل آرزوهایش هستم و دغدغه ی بزرگش خوشحالی من است، موقعِ رفتن حتما دو دل می شدم!حتما سعی می کردم آینده ی بدون او را تصور کنم کمی تردید میکردم و به فکر فرو می رفتم. به بهانه هایی که قبلا داشته و اکنون ندارد فکر میکردم.به سکوتش و آرامشی که ظاهرا دارد اما درونش پر از دلهره ی نداشتنم است هم فکر میکردم. من حتم دارم اگر کسی مثل خودم را داشتم، فکر همه ی این ها را میکردم و پای رفتنم لنگ می زد! چون دلتنگ آن آدمی می شدم که من همه چیزش هستم... لازم بود تو هم دمِ رفتن چمدانت را زمین بگذاری و برای یک ثانیه با چشمانِ بسته به من و گذشته ای که با من داشتی فکر کنی. شاید تصور نبودنم تنِ روحت را می لرزاند و دلت تنگِ آدمی می شد که زمانی به او گفته بودی "دوستت دارم"... ‌ #زیور_شیبانی . . #Iran#Shiraz#Vakilmosque#Mosque#History#Building#Art#Shadow#Photo#Photography#Beautiful#Amazing#Colorful#Trip#Travel#Tourist#City#Instagram#Instagood#Instapic#Like#Follow#Saturday#Nikon
17.11.2018 17:07:16
نه قراری برای ملاقات
نه حرفی برای گفتن
نه ذوقی برای خواندنِ کتابی،
من را چه شده
نه قراری برای ملاقات نه حرفی برای گفتن نه ذوقی برای خواندنِ کتابی، من را چه شده بود؟ گوشه ی سرد اتاق زل زده بودم به این احوال سوت وکور آهنگی که مدام تکرار میشد صدای عقربه های ساعتی که گذر بی شوق زندگی را نشانم میداد بشقاب غذایی که دست نخورده باقی مانده بود تا دانه های برنج را با سلیقه در بالکن بچینم تا شاید پرندگان رهگذر را دعوت کنم به صرف تنهایی ام! از سر بی حوصلگی سراغ کمد وسیله های قدیمی رفتم نمی دانم،شاید لا به لای این اجناسِ خاک خورده به دنبال حوصله ی گم شده ام می گشتم به دنبال روز هایی که به هر بهانه ای لب هایم کِش می آمد و لبخندی شورانگیز نظم پوست صورتم را بر هم میریخت. هر کدام از این اجناس خاک خورده حامل تکه ای از من بود حامل خاطره ای که در روزهای بی بازگشت جا مانده بود چشمم خورد به یک گوشیِ تلفن همراه قدیمی که نمی دانم چه وقت اینجا رهایش کرده بودم. گوشی را دستم گرفتم و نشستم کف زمین و روشن اش کردم به رسم عادت همان روزها با تپش قلب و دست هایی عرق کرده یکراست رفتم سراغ پوشه ی پیام ها تا شاید حرفی یا جمله ی دلم را به لرزه بیاندازد چشمانم را بستم و یکی از پیام ها را بازکردم بعد از صدا زدن اسمم و چند کلمه قربان صدقه نوشته بودی "سرکلاس بند نمیشوم مدام از پنجره بیرون را نگاه میکنم آسمان ابری ست و باد میوزد، بوی باران دارد این هوا، نشسته ایم به نوشتن و استاد مدام تکرار میکند با دلتان بنویسید من اما دلم پیشِ تو مانده، چتر نیاری با خودت،بارانی بپوش،عطر همیشگی ات را بزن و کفشی مناسب که پاهایت خسته نشود،میخواهم بی توجه به زمان قدم بزنیم،راستی شاخه گلِ آبی رنگ من فراموش نشود،اواسط خیابان ولیعصر، سر کوچه ی دلبر منتظرت هستم دلبر" نمیدانم چه شد بعد از خواندن پیامی که از تاریخ ارسالش سه سال و چند ماه میگذشت وسط تابستانی گرم، بارانی پوشیدم و با همان سرو وضعی که خواسته بودی زدم به خیابان. مردم طوری نگاهم میکردند که انگار دوکوچه بالاتر هوا ابری و طوفانی و سرد است امامن فقط بوی پاییز را شنیده بودم. رسیدم سرِ همان کوچه ی همیشگی ساعت ها نشستم به انتظارآمدن ات، راستش با آن قول و قرارهایی که داشتیم اصلن هیچ وقت باور نمیکردم اینگونه فراموش شوی اما فراموش شده بودیم چشمانم را بستم تا خنده ات رایادم بیاید چشمانم را بستم چشمانت یادم آمد شاخه گل از دستم افتاد نمیتوانستم بروم گفته بودی که منتظرم هستی در یکی از پیام های آن گوشی لعنتی گفته بودی که منتظرت هستم اما نیامدی مانده بودم زیرِ بارانی که نمی بارید بادی که نمیوزید ‌ #علی_سلطانی
13.11.2018 15:58:22
Next
loading