Iman Shams (@imaan_shams) — میم_الف
.
رفیق جان...، تو از تشکیل دوستیمان در سرویس بگیر، تا لحظه های ثانویه ی عجیب و گ
. رفیق جان...، تو از تشکیل دوستیمان در سرویس بگیر، تا لحظه های ثانویه ی عجیب و گنگ. تو از سوال ملییتِ دختر غیرِ ایرانیِ صندلی جلویی بگیر، تا خنده های پنهانی پشت هم که معلوم نشد کدامشان ۱۳ ات را به ۹.۵ تبدیل کرد. یا از خوابی که انداخت سرت را به شانه ام بگیر، تا انفجار ناگهانیِ خنده ام در ان غروبِ سرد، میان کلاس و پیش چشم استاد. همه ی اینها را بگیر...، بیا در روز شب هایی که خنده ها و ناله هایمان، ابر را به حرکت در می اورد و میشمرد تعداد ستاره های شب را. بیا تا پیش درختانی که شاهد گفتمان و خنده هامان بودند. بیا تا روز های ابری و بارانیِ اخیر که با وجود سوختی چون چیپس، قدمزنان می رفتیم، تا بشکانیم حد افق های دوردست را (هر چند که قدم های انقلابیِ خیابانِ انقلاب مانده... .). تمامیِ، رفاقت ها، صداقت ها، بودن ها و سرودن ها و خواندن ها، شکستن ها و خواستن ها و دیدن ها، و... رو هم بگیر و بیا تا اخرین چای و بیسکوییتی که کنار هم به پای یافتن راه حلِ مشکلاتِ پروژه ی پیشِ رو، خوردیم. و نهایت میرسیم به شبی که بارانی ست و زادروزت را به تقویمم می تاباند. همه ی این بودن ها لحظاتی ناب بود، که باهم به بهترین نحو سپری کردیم. باز هم ممنون بودنم را برایت می نویسم، که بودی، هستی و بمانی....، بمانی رفیق جان...، بمانی، که تا دنیا دنیاست، مبارکش باشد ماهِ اذر با زادروزت. ."زادروزت پیروز، هفتاد و ششی دوست داشتنی" ❤ . @alirzaqadimi . #میم_الف#علی_قدیمی#پاییز_بیست_و_سوم
23.11.2018 22:26:26
07.11.2018 22:18:44
Advertisement
.
پاییز بیست و سوم .
29 October 2018
17:43 .
خانه به توصیفِ سکوتِ خود غرق می
. پاییز بیست و سوم . 29 October 2018 17:43 . خانه به توصیفِ سکوتِ خود غرق می بود وَ صدای تلفنی که زنگ نمی خورد، صبرِ را از سرِ دیوار های کاهگلی انتظارم، به زیر پاهایم می ریخت. ساعت ها گذشت...، هر لحظه اش نگرانیم از ادامه ی سکوتِ تلفن بیشتر می شد، وَ تلفن بی توجه به من، هیـــچ دَم نمیزد. من بودم...، تنها...، وَ با هجومِ باورِ لاممکنی در جنگ. باورِ نبود، هرچند...، نبودی مادی. در ان نتیجه بود که پای اشک های بٌهت* زده، به قصد شکستن سکوتِ خانه، به میان امد. و بغض از دَر و دیوار گلویی بن بست به میان نوشته ای گویا، سرازیر شد. نوشته می گفت : ( هر ســـــال در شبِ چهل و هفتمین روز پاییز، درست زمانی که درختان رخت میبستن به برهنگی و پیاده رو ها مملو از برگ های زرد و نارنجی می شد، بدون استثنا تلفن زنگ می خورد... . پشت تلفن فرشته ای می خواند نغمه های توصیف زادروزم را... . فرشته می خواند و من قَه قَهه زنان به شوق امیدِ دیدارِ دوباره اش وَ شکوهِ گفتمانم با او، غرق می شدم میان اصالت و تقدیر. و سپاس می گفتم خدای را که میان این همه انسان، من را برای ادامه ی نسل استوار او انتخاب کرد. فرشته از مسافت های طولانی می خواند و من قَه قَهه زنان صدای غروری را می شَنیدم که در هر کلامش خدایْ را به سپاس تقلا می کرد. او در کلامش، در نگاهش، و تبسم های عاشقانه اش پر بود از امید و ارزوهای رنگارنگ و قشنگ...، حتی در این اواخر... .) اما... ، اما امســال...، قوانین طبیعت به حضور فرشته لطمه ای زدند وَ نقش روزگارانِ استثنایی را به چشمانمان اورند. در ان تنهایی، من به چشم خویش میدیم، جهانی را که می چرخید تا تلفنِ خانه هرچند یکبار، به زنگ دراید... ، وَلی فرشته هیچ زنگ نمی زد...، وَ نمی زد...، و هرگز هم نزد... . (نقطه ی تلخیست.) [ (فرشته...! ، من میدانستم که تو...، از فردوسِ خدا تماشایم میکردی، و می دانستم که با تبسمی معنوی نغمه ی زادروزم را به شبش سر میدادی. ولی خٌب، دل که زبان ادمی را نمی فهمد . ، فقط تنگی می داند ... . هر چند که دیگر کاری نمی شه کرد جز پذیرش این بٌعد از تبسم ها، اما...، دیگر قه قهه نمی توان زد...، هیچ وقت... ). (ممنون بابت تمام نغمه هایی که تو کل ۲۳ سال همراهیمون سرودی... . ممنونم بابت تمام بودن ها، و الگو دادن ها، و تبسم ها... . حیف بودی، اما طبیعت زورش به ادمیزاد میرسه... . بیست و سومیش بدون تو... . جایت خالی و یادت گرامی... . (به امید دیدارت، در اَبَد ترین صبحِ معنوییت... .) ] . #میم_الف#مادر_بزرگ#چهل_و_هفتمین_روز_پاییز#پاییز_بیست_و_سوم#زادروزم#سه_قلو_ها
07.11.2018 22:12:38
07.11.2018 22:10:55
.
سلام مامانی،
خوبین ؟؟ فکنم دیگه خوب باشین... فکنم نزدیک یک سالی هست که می خوا
. سلام مامانی، خوبین ؟؟ فکنم دیگه خوب باشین... فکنم نزدیک یک سالی هست که می خواین خوب باشین ولی نمیشه، به هر دری زدین، ولی نمیشه بالاخره خدا کارشو کرد... به جرات میتونم بگم خدا حسودی کرد به ما که شما رو ازمون گرفت. گرفت تا فقط خودش داشته باشتون. خودشم میدونه. هرچند که عبادات و راز و نیاز شما زبون زد همه ی فامیل بود و هست. همیشه جایگاه خدا رو حفظ می کردین، حتی تو سخت ترین شرایط. ولی خب وقتی یکی خیلــــــی خوب باشه، همه بهش حسادت میکنن دیگه... نه...؟ حتی خدا. راستی مامانی، این اواخر خیلی دوسداشتم یه بعد از ظهر جمعه با هم میرفتیم یه کافه ی دنج روبهرو ی هم میشستیم و با هم یه گپ نوه و مادر بزرگی میزدیم. شما از جوونیاتون میگفتین و اون حجم از تنهایی که با پنج تا بچه کشیدین، منم از روزگار حال و دوره ای که بهم گذشته میگفتم. خیلی دوسداشتم براتون حداقل یکی از شعرامو بخونم، یکی از داستانارو براتون تعریف کنم، ولی خب چی بگم که بازم فریب امیدِ فردا رو خوردم. نشد. و دیگه هم نمیشه. عاشق کنجکاویایی بودم که در نتیجش با یه سیاست ساده و قدیمی ولی دقیق، یه سری از رازا و حقایق رو تو نهایت صمیمییت و خودمونی بودنمون باهم، از زیر زبون نوه هاتون میکشیدین بیرون. عاشق صحبت کردناتون بودم. اونم پشت تلفن. یادتونه چه قد شیک صحبت میکردین. زنگ میزدین بهم میگفتین : (سلام اقا ایمانم... خوبی عزیزم...؟ عاشق این میم مالکیتی بودم که بهم نسبت میدادین. چه روزای قشنگی بود. چطور خدا دلش اومد این روزارو از ما بگیره. از الان به بعد دیگه باید تو حسرت صداتون بگذرونیم. تو حسرت نگاهتون بگذرونیم. هر روز میگذشت و به امید اینکه فردا شفا پیدا کنین شبمونو صبح میکردیم. ولی خب چی بگم، که امید فقط گول میزنه ادمٌ که منتظر فردا بمونه. میگن زندگی قشنگه، ما هم تا الان پلکامونو می بستیم و میگفتیم باشه، ولی زندگیءی که قشنگ ترین پدیدش رو از دست بده، چیش دیگه قشنگه...؟ ها... مامانی... چیِ این زندگی قشنگِ... همیشه برام سوال بود که یه دختر ۲۰ ساله چطور تونسته ۵ تا بچه ی قد و نیم قدٌ با این همه دقت و بدون کم کاری تربیت کنه. اونم دختری که تو همون ۲۰ سالگی شوهرشو از دست داده. شاید بتونیم از نظر رشد جسمی قضییه رو توجیه کنیم ولی وقتی به تربیتشون ، به حجب و حیاشون، به ذات پاک و واقعاً مقدسشون توجه میکنیم اصلا با هیچ معادله ای نمیتونیم به توجیه و جواب درستی برسم. تو هیچ معادله ای نمیشه از یه معلوم جواب پنج تا مجهولِ خالصٌ بدست بیاریم. ولی شما اینکارو کردین... (در کامنت)
09.10.2018 12:41:39
.
امدی باران !؟
.
06 October 2018
07:30
.
امدی  باران !؟
بعد  از  مـــــــاه
. امدی باران !؟ . 06 October 2018 07:30 . امدی باران !؟ بعد از مـــــــاه هـا سَر میزنی !!؟ بعد ازین تنها سرودن ها ، به دل دَر میزنی !؟ ، بی وفایی کردی و رفتی چو محبوبِ دلم حال با دیدارمان نم به نم بیرون نما این حالِ زار و باطلم ، کومه ام ویران شد از تنها نشستن در رَهَش خسته ام از رَهسپاری در میان انتظار خسته از فکر و خیال و حسرتش بر خروشانیِ چشمانم ببار و رازدار تا که باشی مرهمی بر راز دیدارِ غمش. . #میم_الف#امدی_باران#باران#اولین_باران_پاییزی#بعد_از_ماه_ها#فرهاد_مهراد#windmills_of_your_mind#andaki_sher . @farhadmehrad_
06.10.2018 21:55:43
Advertisement
.
تنهایی
.
02 August 2018
02:56
.
از نبودت
دگر این تنهایی
همه احوال تو را بشناسد
. تنهایی . 02 August 2018 02:56 . از نبودت دگر این تنهایی همه احوال تو را بشناسد گاه گاهی خبری از تو و دیدارِ نگاهت پرسد و مرا جز همه پنهانی تو خبری بهر ملاقات تو نیست . #میم_الف#تنهایی#دیدار_نگاهت#خبری_نیست#andaki_sher
04.10.2018 22:17:21
27.09.2018 12:14:27
. هِنِما .
17 September 2018
01:04 .
رقابت به پایان رسید. بین اونایی که گوشای
. هِنِما . 17 September 2018 01:04 . رقابت به پایان رسید. بین اونایی که گوشای بلندی داشتن، هِنما اسمش درومد. قرار شد دیگه اون حرف اول رو بزنه و شد بزرگ جمشون. خری خاکستری، غریب و مظلوم نما که از شدت سکوت و سه پایی خودش سری تو سرای کازین های مدعی داشت. عریانی تفکرات پوچش مثه خندیدن تو فضای تاریک بود، فقط خودش حسش میکرد و بقییه رو از دیدنش پنهون میکرد. خنددیدنش مثه گرفتن شمعی روشن با پارافینی سیاه به دست بود. بهت روشنایی میداد ولی ریختن پارافین مذاب روی دستت کل شوق روشنایی و سوی امیدٌ ازت میگرفت. وقتی فکر میکردی میدیدی ارزششو نداره. پارافین می سوخت، دست می سوخت، دنیای بقیه رو هم به پای دود سیاهش سیاه میکرد. به پای حفظ بزرگی و عزتی که از حضور پوچش ساخته بود، روحٌ از کالبد دیوارا کشید بیرون و مثل همیشه عرعرهای تلخش تنها راه چاره برای ارامش اجرای تو دیوارش شد که گه و گاهی بهشون هدیه می داد. لوله های اب تو دیوار از فراخی و شوق و شایدم از تشدید فرکانسیِ عر و عرِ هنما به نشدی افتاده بود. ولی عجیبه، نریخت... . من که نبودم، ولی یادش بخیر. اون اوایل فقط خودش تو تاریکی می خندید، ولی کم کم گذشت و خندیدن تو تاریکی به ادابی خوش جلوه تبدیل شد و چراقا دونه دونه روشن شد. دیگه همه تو روشنایی می خندیدن. بدون خجالت از غرور و نگاهای نشت زده. شاد و مسرور. ولی خالی از اعتماد متقابل. الانم دیگه به حدی رسیده که اصالتا داره پاک میشه و هر کدوم اصالت جدید با شکوهی قرضی تو دنیاشون ساختن. این وسط هنوز اجرها نشدی کنان به حضورشون ادامه دادن، حتی تا الان. بدون شوق، بدون لحظه ای فرخی و حتی دیگه بدور از اعتقاد به فرکانسِ درمانی. هنوز هم هنما تو معرفی پدرخوانده اش پافشاری داشت و اونو به همه معرفی می کرد. همه تا حدودی و به اندازه ی خودشون از پدر شناخت داشتن، اما میدونی وقتی یه چیزو قبول نداشته باشی و به کسی توصیه کنی، بقیه از تو عملت میفهمن که دیگه خودتم قبولش نداری. دیگه توصیه هیچ فایده ای نداره. با اینکه اب هست نان هست هوا هست، با هیچ چاره ای زندگی نیست. چرا ؟ چون دیگه پدری وجود نداره. نه که نباشه هااا... هست ولی دیگه پیش ما نیست. هنما و تیمش دستای پدر خوانده رو بستن، قل و زنجیر کنان به انفرادی فرستادن. پدر که نباشه، اب و نان و هوا ارزونی صاحبشِ. کی می خواد بخره ؟ [ میدونی که، مادری هم قبل از پدر نبود که بخواد جور نبودِ پدرٌ بکشه. قبل پدر اصلا چیزی وجود نداشت ] خلاصش که پدر رو با چشمای خونالود و اشکریزون بردن. (ادامه در کلامنت) . #میم_الف#هنما#صلح#خدا
27.09.2018 12:08:18
16.09.2018 23:30:16
Advertisement
.
Spring 2018
Monday 16 May 2018
.
.
@amir.ehsan.shamsi
@arminghasseemi
. Spring 2018 Monday 16 May 2018 . . @amir.ehsan.shamsi@arminghasseemi...more
17.05.2018 22:52:53
.
____________
#cafeviuna
#palladium
____________
. ____________ #cafeviuna#palladium ____________...more
22.08.2017 11:41:53
Advertisement
.
________________
#skull 
#darkart 
#dark 
#drawing 
#artwork 
#darkness 
#blac
06.08.2017 21:58:22
.
___________
#skull
#dark 
#death 
#darkart 
#art
#blackart
___________
20.07.2017 11:10:04
Next