mohsen ebrahimizadeh (@eb_mohsen_) — -Literary critic
-Writer
-Polymer(IUT), Iranian Youth Cinema Society, Iranian National School of Cinema & Le Français🇫🇷🎓🎬
#یرما نمایشنامه ای سه پرده ای اثر #فردریکو_گارسیا_لورکا ، نمایشنامه نویس و شاعر
#یرما نمایشنامه ای سه پرده ای اثر #فردریکو_گارسیا_لورکا ، نمایشنامه نویس و شاعر اسپانیایی زبان است که در سال 1934 نوشته شد و اولین بار در همان سال بروی صحنه رفت. لورکا، یرما را در قالب یک شعر تراژیک نوشته است. یرما داستانی تلخ از زنی بی فرزند است که در روستایی در اسپانیا زندگی می کند و بعد از گذشت سه سال از ازدواجش انگیزه بچه دار شدن تمام ذهنش را گرفته و هیچ آرزویی جز داشتن پسری که بتواند روزگار خودش را با آن بگذراند برایش نمانده. همسر او خوآن نیز گله داریست که داِیم خود را به کار مشغول کرده و اندک توجهی را به یرما می کند. همینطور در آن جامعه ای که یرما در آن زندگی می کند، نداشتن فرزند مانند گناهی است که او باید هرروز آن را خود به دوش بکشد. در طول نمایشنامه شاهد کشمکش هایی بین یرما و خوآن و همچنین زن های دیگر آن روستا هستیم و اتفاق هایی که می افتد تا در آخر یرما وقتی که پی می برد شوهرش با وجود این که از ابتدای ازدواجشان با خواسته بچه دار شدن یرما مخالفت می کرد، عقیم است و خود دست بر گردن خوآن، او را خفه می کند.منتفدان بسیاری بر این عقیده بودند که یرما به خاطر پیشنهاد پیرزن جادوگر که به او گفته بود تا فرار کند و با مرد دیگری زندگی کند تا بچه دار شود، خوآن، شوهرش را می کشد ولی در طول داستان نشانه ی قطعی ای بر این مدعا نمی توان پیدا کرد و این گزاره را تایید کند که قصد یرما رهایی از این رنج بوده و یا راهی برای فرار و داشتن بچه. در آخر، نمایشنامه یرما درباره زنیست که درجامعه ای مردسالارانه، جامعه ای که زن ها خود را فدای شوهرانشان می کنند و تنها خواستیشانتنها بجه دار شدن است تا بتوانند از زندگی روزمره و پوچ و خالی فرار کنند... بخشی از مقاله "نگاهی بر یرما نوشته گارسیا لورکا" از محسن ابراهیمی زاده #کتاب#پری_صابری#نمایشنامه#نشر_قطره
03.12.2018 11:32:27
"یرما :
توی گلوم یه تلخی هست، خوان توی استخونام تلخی های زیادتر. خوان، من حالا ب
"یرما : توی گلوم یه تلخی هست، خوان توی استخونام تلخی های زیادتر. خوان، من حالا به چیز هایی باور دارم که بشه با دست لمسشون کرد. به چیزهایی که بشه با چشم دیدشون و نگاهشون کرد. من حالا میدونم حقیقت همیشه همین نزدیکی های ماست. آرزوها اما دورن، خوان، دورتر از هرچی که خیالش رو بکنی. من دیگه فقط همین جا رو نگاه می کنم. خوان، ویکتور راست می گفت: اینجا سرزمین تلخی هاست. سرزمین پیرشدن میون حسرت ها. همه چی اینجا زود پیر میشه. زن ها از همه چی زودتر. و من جلوتر از همه. من دیگه هیچی از تو نمی خوام، خوان، چون چیزی نیست که به من بدی. برای همین دیگه پسری از تو نمی خوام. به همین باور می کنم که تو خودت پسر منی، خوان. برای همین باید مثه یه مرد بمیری، خوان. پسر من باید مثه یه مرد بمیره. تیغه دشنه اش را در سینه خوان فرو می کند. یرما : حالا تو این سرزمین، من چیزی دارم برای از دست دادن، تو چیزی داری برای بدست آوردن. تاحالا رقصیدن مادیون ها رو دیدی، خوان؟ باید رقصشون رو ببینی ... من همیشه مثه یه مادیونبرای توی این دنیا رقصیدم. خوان : امروز دون جی تو مرد، یرما. با شاخ های یه گاو غرناطه ای. بدجوری دل و روده دون جی تو رو بیرون ریخت. یرما، باید اونجا می بودی. باید مردن این دون جی تو رو می دیدی. مثه یه مرد مرد. مثه یه مرد درست و حسابی. شاخ گاو توی شیکمش بود.توی شیکمش، اما اون شمشیرش رو بالا برد و فرو کرد توی گردن گاو. گاو درجا مرد، یرما.همون درجا. جمعیت نعره می کشید، یرما. خون بود که از گاو و دون جی تو فواره می زد.میون اون همه خون، اون نشست روی زانوهاش. درست کنار شاخ های اون گاو مرده. اونوقت اروم اروم دل و رودی خودش رو از روی زمین جمع کرد و چپوند توی شیکمش. جمعیت نعره می کشید، اما دون جی تو انگار هیچی نمی شنید. نشسته بود و همه چی رو دوباره می ریخت توی شکمش، یرما. اونوقت پا شد و واساد.دون جی تو پا شد و سرپاش واساد. یه دستش رو محکم گذاشته بود روی شکمش تا دل و رودش دوباره بیرون نریزن. با دست دیگش، دستمال سفیدی رو توی هوا تکون میداد و توی میدون می چرخید. جمعیت نعره می کشد، و دون جی تو فقط می چرخید... آه، یرما، من همیشه دلم میخواست مثه یه مرد بمیرم." #رقص_مادیان_ها#محمد_چرم_شیر#یرما#لورکا 7,9,97 8,9,97
29.11.2018 16:07:00
Advertisement
#عکاس_مینیمالیست نوشته #استیو_جانسون ، کتابی است درباره مطالب ضروری که هر عکاسی
#عکاس_مینیمالیست نوشته #استیو_جانسون ، کتابی است درباره مطالب ضروری که هر عکاسی نیاز دارد تا دیدی کلی به آن ها داشته باشد. نویسنده بیشتر سعی داشته تا موضوعات وسیع و کلی برای خواننده مهیا کند تا اینکه به صورت ریزبینانه به مطالب بپردازد. برخلاف اسم کتاب، ما در کتاب خیلی کمتر از چیزی که انتظار داریم از مینیمالیست می خوانیم و شاید بتوان اینطور در نظر گرفت که این کتاب بیشتر مناسب افرادی است که قصد آشنایی با دوربین، سیر تکاملی آن و مسائل مرتبط به آن ها و درحد کمی آشنایی با فلسفه مینیمالیست در عکاسی دارند. درکل کتاب #عکاس_مینیمالیست کتابی است نه خیلی جذاب و نه دارای محتوای عمیق و مهم. #عکاسی#مینیمالیسم#کتاب#عکس 1,8,97 4,9.97
26.11.2018 10:01:03
#مستند_از_ایده_تا_فیلمنامه کتابی جامع است درباره بخشی از پیش تولید ساختن فیلم مس
#مستند_از_ایده_تا_فیلمنامه کتابی جامع است درباره بخشی از پیش تولید ساختن فیلم مستند. در این کتاب #آلن_روزنتال از چگونگی خلق ایده و پیش نویس فیلم نامه و تحقیق و جذب تهیه کننده و سرمایه گذار تا شروع نوشتن فیلمنامه ی کامل میگوید. کتابی با ترجمه بسیار خوب و روان. روزنتال با اوردن مثالهای مختلف از بهترین مستندهای تاریخ سینمای مستند ارتباط نزدیک متن با خواننده را به بهترین حالت حفظ میکند. "مستند از ایده تا فیلمنامه، کتابی درباره ایده و مفهوم است. نویسنده در این کتاب به شما کمک می کند پیش از روشن کردن دوربین، تصور درستی از تمامیت فیلم پیدا کنید.معمولا خیلی از فیلمسازان فکرنکرده درون موضوع شیرجه میزنند و ساعت ها تصویر خام میگیرند و تازه از خود میپرسند این فیلم درباره ی چیست؟". ۶-۲۶,۸,۹۷ #مستند#سینما#سینما_حقیقت#سینما_واریته#ساختن_فیلم
17.11.2018 18:13:52
"لیلی: می شه وحشتناک ترین اتقاقات رو از سر گذروند، می شه از هم متنفر شد، کشیده خ
"لیلی: می شه وحشتناک ترین اتقاقات رو از سر گذروند، می شه از هم متنفر شد، کشیده خوابوند توی صورت هم... حرف های خیلی بدی به هم زد... با این حال گرفت خوابید... و درست موقع گرسنگی بیدار شد، برای خوردن قهوه... همین جوری بهتره... بعد قهوه تموم میشه، خب میریم دوباره قهوه می خریم، میدونیم باید چی کار کنیم. به مغازه می ریم، به صندوق دار سلام می کنیم، به همسایه ها سلام می کنیم، می بینیم که هوا سرده، گرمه، توی زندگی هستیم، مثل بقیه. همگی میل مشترکی به قهوه داریم. از یه مغازه خرید می کنیم، یه خورشید داریم، زیر یه بارون، بایه صندوق دار، همگی باهم تو یه روز هستیم، لازم نیست از چیزی بترسیم...." نمایش‌نامه‌های اولمی نمایش‌نامه‌های خانوادگی است. زنانی با سرنوشت‌های نامعلوم و مشوش. زنانی که گویی در وجودشان، پیکرشان و روان‌شان مچاله شده‌اند. غرق می‌شوند و کسی دست یاری به سوی آنان دراز نمی‌کند و در این دنیای زنانه، مردها هر آنچه را بخواهند انجام می‌دهند. در نگاه نخست، شخصیت‌های اولمی بی سر و صدایند. آدم‌هایی‌اند عادی که هر روز از کنارمان می‌گذرند و توجهی به آن‌ها نمی‌کنیم. اولمی بدون پر حرفی یا توضیح اضافه، به روش درامی خانوادگی به ژرف‌ترین و دردناک‌ترین نقطه روحی شخصیت‌هایش می‌پردازد. هیستری و بی‌رحمی مادرانه، سردرگمی پدرانه و عقده‌های دخترانه. فضای نمایش‌نامه‌های اولمی فضاهایی‌اند بسته و خفه، بدون در و پنجره و از بیرون تنها سایه روشن‌های آثار آلبی یا استریندبرگ را حس می‌کنیم. این نمایشنامه به سبک دِرام خانوادگی نگاشته شده و در فضای بسته اجرا می‌شود. در این نمایشنامه، همچون دیگر آثار اولمی، محوریت با زن میان سالی است که نقش همسر و یا مادری سردرگم و پریشان را ایفا می‌کند. این نمایشنامه با چهار شخصیت اصلی: «لیلی»؛ «مارکو»؛ «زوئه» و «سیسیل»، اجراپذیر است. (از مقدمه کتاب) #ورونیک_اولمی#نقطه_سر_خط 5-6‍,8,97
28.10.2018 19:55:37
Advertisement
مغز های کوچک زنگ زده،فیلمی که در جشنواره فجر جایزه بهترین فیلم از نگاه مخاطبان ر
مغز های کوچک زنگ زده،فیلمی که در جشنواره فجر جایزه بهترین فیلم از نگاه مخاطبان رو برای خودش کرد، فیلمی که خیلی دوست داشتم ببینمش و خیلی هم اسمش رو بین مردم میشنیدم که منتظر سه شنبه بودن تا برن ببیننش. اما ایا این فیلم هم مثل بقیه فیلم هایی که تو این کشور اکران میشه ارزش پانزده هزارتومان پول ناقابل رو نداشت و یا تلف کردن دو ساعت از وقتمون؟ از همون پنج دقیقه اول فیلم میشه متوجه شد که فیلم برداری فیلم خیلی خوب کار شده و حتی میشه به جرئت گفت جزو بهتریناس و همینطور کارگردانی فیلم که از اون هم میشه فهمید کارگردان فیلم، تو زمینه فیلم کوتاه هم تجربه زیادی داره، برای مثال تعداد نماهایی که میبینیم به زیبایی چیده شدن و صحنه های متعددی که بیشتر روی زیبایی و دلفریبی تصویر کار شده تا داستان نپخته فیلم. صحنه های دعوای فیلم به خوبی فیلم برداری و تزیین شده ولی هیچ شباهتی به صحنه دعوا در واقعیت ندارند، طوری که افراد حاضر در سالن، فیلم را با یک فیلم کمدی اشتباه میگیرند و میخندند. مثل فیلم های دیگر سینمامون که میخوان بگن بیشتر به واقعیت شبیه هستند و دید بازتری نسبت به بقیه دارند، میبینیم که پشت گوش یکی از بازیگزها همیشه یک رول علف هست و صحنه زدن لیوان های عرق به هم که بحث زیادی داره و در جای اشتباه خط داستانی قرار دارد.اگر شما هم فیلم رو دیده باشین فکر کنم حدودا از دقیقه 35 به بعد، اگر می شد بدون جلب توجه از سالن بیرون رفت مثل خیلی ها تصمیم به رفتن می گرفتین البته اگر دلتون برای پولی که دادین نسوخته باشه. بماند که این فیلم هم از نظر داستانی شباهت های زیاد و اساسی با فیلم legends که تام هاردی درآن نقش دو برادر که برادر کوچک تر مثل نقشی که نوید محمدزاده درحال بازی است دارای بیماری است خیلی شبیه. حرف زیادس و مجال گفتن نیست. در اخر هم بازی به شدت بد نوید محمدزاده که در کنار همه خوبی های فیلم مثل فیلمبرداری حرفه ای و کارگردانی خیلی خوب، به شدت چشم رو میزنه و بهمون یاداوری میکنه که همیشه یک بازیگر تو اوج نیست و نباید بی خودی یک نفر رو گنده کرد که در اخر با تئاتر 250 هزارتومانی برای کسانی که به خاطر همون ها الان در همین جایگاه قرار دارد، روی صحنه بیاد آن هم با اسم " بینوایان ". #مغز_های_کوچک_زنگ_زده
10.10.2018 22:01:53
اينجا، ايران است.
ما خانه مجاني، آب و برق و گاز مجاني، مدارس دولتي و غير انتفاعي
194 17
اينجا، ايران است. ما خانه مجاني، آب و برق و گاز مجاني، مدارس دولتي و غير انتفاعي مجاني داريم.كتاب هاي بدربخور و اموزنده بزرگان فلسفه و رمان و علوم سياسي و.. را با كمترين هزينه ميخريم جوري كه قيمت هركدام به اندازه يك نخ سيگارمان تمام ميشود.انقدر هم احمق نيستيم تا با كشيدن سيگار يا علف يا چيز هاي بهتر ديگر از عمر با نشاط خود كم كنيم . انقد داريم كه از انجايي كه قيمت پوشك بچه برايمان ناچيز است شبها به خودمان فشار نمياوريم كه تا دستشويي برويم و خود را هم پوشك ميكنيم ."البته سر و كله يمان را".و دائم به فكر توليد هستيم. انقدر هم شكممان سير است كه كل فكر ذكرمان عشق و عاشقيمان و لباسيت كه براي پارتي فردا شب قرار است از گرون ترين بوتيگ هاي فرمانيه و قيطريه بخريم"ميدونين اخه اونجا لباساي مد سال رو مياره بقيه جاها قديمين رنگاشون" بلاخره دوست پسرمان هم بايد حداقل شاسي داشته باشد و دوس دخترمان هم مايه دار تا روز تولد برايمان ايفون ايكس ناقابلي بخرد.هردويمان هم ديوانه وار و با خلوص نيت عاشق و ديوانه هم هستيم.فقط نميدانيم چطور ميشود كه روي دو سه عدد ناقابل از دختر و پسر هاي فالورمان هم همزمان كراش داريم .عشق و عاشقيست ديگر. شب ها هم توي اتاقمان ريسه هارا ميبنديم و در و ديوار اتاقمان را در استوري اينستا به رخ ميكشيم و به اين فكر ميكنيم چطور ايندفعه درعكسمان بجاي نشان دادن پله هاي خانيمان ، دوبلكس بودنش رابه طور كاملن اتفاقي به تصوير بكشيم البته با رسم شكل و كپشن مارا نبرد خواب وتو چه؟. اينجا طوري نشده است كه كسي فكر كند طوري شده است . انقدر سرگرم كار و زندگيمان شديم كه ديگر شبكه هاي اجتماعي دست و پاگيرمان هستند و هر روز پستي ميگذاريم از اينكه چقدر به موفقيت نزديك هستيم و درحال تلاش.بلاخره اين همه زحمت براي اين نبوده است كه چهار عدد ناقابل دختر را دور خود جمع كنيم.ديگر از فعاليت هاي خيريه و ان جي او ها نگويم كه تمام فكر و ذكرمان اگاهي بخشي به ديگران و خدمت به محرومانيست كه وقتي شيشه ي ماشينمان را تميز ميكنن با فحش و ناسزا دكشان نميكنيم بروند به همان جهنمي كه بوده اند.خيلي مان هم كه دوربين به دست درحال گشت و گزار درخيابان هاي تهران دنبال ثبت اين مشكلات براي نشان دادنشان به بقيه و افزايش اگاهيشان نسبت به دورو برشان هستيم.راستي يادم رفت اِير پادم را كه دوسته عزيزم هنگام سوپرايز دوست دخترش وقتي كه پانصد تومان برايش كادو گرفته بود به گوش بگذارم و اهنگ جديد بهنام باني را پلي كنم وخود را براي همخواني در كنسرت اخر هفته اش اماده كنم.راستي لباس چي بپوشم؟و. #اينجا_ايران_است
03.09.2018 21:06:50
"يا باهم قدم ميزديم، دست در دست، ساكت، غرق دنياي خودمان، هركس غرق دنياهاي خود، د
"يا باهم قدم ميزديم، دست در دست، ساكت، غرق دنياي خودمان، هركس غرق دنياهاي خود، دست در دست فراموش شده. اينطور است كه تاحالا دوام آورده ام. و امروز عصر هم انگار باز نتيجه مي دهد، در آغوشم هستم، من خود را در آغوش گرفته ام، نه چندان بالطافت، اما وفادار،وفادار.حالا بخواب، گويي زير آن چراغ قديمي،به هم ريخته، خسته و كوفته، از اين همه حرف زدن، اين همه شنيدن، اين همه مشقت، اين همه بازي." #ساموئل_بکت باز هم مانند اثار ديگرش، از سوال هايي ميگويد كه در زندگي هيچ جوابي برايشان نميتوان پيدا كرد. او از "پاسخ ناپذير بودن وجود و بودن انساني " ميگويد و مهمترين كار انسان را دم و بازدم ميداند. #بكت اعتقاد دارد انسان هرگز ارامش نميابد و دائم درحال بالا رفتن از سربالايي تند زندگي اش است كه هيچگاه اين رفتن پايان تمام نميشود. بكت حتي بارها گريزي بر ساختگي بودن خدايان انسان نيز مي زند و از قبول داشتن آنها سر باز ميزند درحالي كه ميگويد انسان ها هستند كه با غرولندهايشان از آنها صحيت ميكنند.به عقيد او زندگي به انسان جبر شده است و هيچ آرامشي در زندگي نيست و براي فرار از اين ها از انسان ها ميگويد كه هرروز عصر پاي اخبار مسابقات اسبدواني و سگ ها مي نشينند و روز را شب مي كنند. هرفصل خود حرفا هاي زيادي براي گفتن دارد. بكت با جملات بسيار كوتاه ، درحد دو يا سه كلمه ،از سوالهايي ميگويد كه در ذهنش به واسطه گذر عمر و تفكر بر چيستي زندگي و همينطور چرايي زندگي شكل گرفته. #متن_هايي_براي_هيچ كتابيست كه بارها بايد خواند. كتابي كه تمامي اثار بكت در ان خلاصه ميشود. اثاري كه همه براي هيچ نوشته شده اند... "پنهان پشت پرده هاي آبي گون، كه نگاهم مي كردند و نمي ديدندم، در دوازده سالگي، به خاطر آينه ، آينه گردان ، به خاطر پدرم، اگر او پدرم بوده باشد، در دستشويي ، كه از آنجا مي شد دريا را ديد، و شبها شناورهاي چراغ دار را، و چراغ سرخ بندر را، اگر اين خاطره ها به من ربطي داشته باشد، در دوازده سالگي ، يا در چهل سالگي، چراكه آينه ماند، پدرم رفت اما آينه ماند، آينه اي كه پدر آن همه در آن تغيير كرده بود، كه مادر موهايش را در آن مرتب مي كرد، باتكان هاي غير عادي دستش، درخانه اي ديگر، كه از آنجا نمي شد دريا را ديد، كه از آنجا ميشد كوه هارا ديد، اگر او مادرم بوده باشد، چه رايحه خوشي از زندگي روي زمين." #كتاب#كتاب_خوب#فلسفه#به_جاش_کتاب_بخونین#textsfornothing ١٥,٥,٩٧ ٢٣,٥,٩٧ بخشي از مقاله "نگاهي بر متن هايي براي هيچ" (محسن ابراهيمي زاده)
14.08.2018 14:25:24
"عكس سياه و سفيد به ما ثابت كرده است كه موضوع تصوير از واقعيت تشكيل ميشود.از سوي
"عكس سياه و سفيد به ما ثابت كرده است كه موضوع تصوير از واقعيت تشكيل ميشود.از سوي ديگر ميدانيم كه عكس تنها اندازه هاي فضايي شيء را به ما ارائه نمي كند؛بلكه چارچوب عاطفي، معنوي، اجتماعي، تاريخي، فرهنگي و غيره آن را برايمان باز ميسازد. رنگ بُعد تازه اي از آفرينش هنري را در عكاسي وارد كرده و عنصر تازه اي را براي آن به همراه آورده است كه هنوز غالبا به صورت بسيار بدي به وسيله عكاسان هنري درك مي شود؛ مقصود، مفهوم تركيب #رنگها است."[قسمتي از ديباچه كتاب] #رنگ_در_عكاسي از #هارالد_مانته ، همانند #كتاب ديگرش #تركيب_بندي_در_عكاسي به شرح و بسط و توضيح عناصر موجود در تصوير مي پردازد اما در اينجا موضوع، اثر رنگها بر تصوير است. اثري كه وقتي تصوير فاقد رنگ باشد،تاثير آن بربيننده متفاوت خواهد بود.دركتاب ابتدا بحث با توضيح رنگها و خصوصيات هركدام شروع و بعد به تضادهايي كه وجود دارد و در آخر تركيب بندي و رنگها در كنار هم و تاثير متقابل آن ها.مانته معتقد است عكاسي كه رنگها و تاثيرشان بر چشم و ذهن انسان را نداند و درست از آنها بهره نبرد،عكاسي آماتور است و نميتواند پيشرفت كند مگر با فراگيري فن بكارگيري رنگها.در اينجاست كه عكاس مانند هر هنرمند ديگري بايد نسبت به موضوع مورد نظر رنگها را انتخاب كند و بداند كدام رنگ كجاي تصوير باشد. كتاب براساس نظريه هاي #يوهان_ولفانگ_گوته#يوهانس_ايتن و #آدولف_هولتسل است. ٢٧,٣,٩٧ ١٥,٥,٩٧
07.08.2018 19:53:26
Advertisement
#ericsatie
@ellenpage
02.08.2018 18:05:05
من پنج سالگيم را تباه كردم تا به نوجواني خود رسم. بعد از نوجواني و بعد جواني و ب
من پنج سالگيم را تباه كردم تا به نوجواني خود رسم. بعد از نوجواني و بعد جواني و بعد ميانسالگي و بعد پيري خود را در اين زنداني كه نقاشي اي بر سقفش به مانند اسمان آبي دوردست ها كشيده شده بود . در آخر نيز اعتراف بايد كرد كه من زندگي خود را تباه كردم ، تمام لذاتي كه از كنارشان چه با بي اعتنايي و چه با رنجي عميق گذشتم. همه و همه را باهم تباه كردمشان. خود من با اختيار تام. برگه اي را امضا كردم و آن چيزي نبود جز تباهي خود. حال با خيال آسوده اين مرگ را كه گريزي از آن نيست ، اين مرگ كه حتي چيزي را نميابم تا با آن به مصابح مقايسه بگذارم تا پستي بينهايتش را در اين دفتر خاطرات به نمايش گذارم. حال با خيال آسوده مي خوابم. چون اين مرگ و اين خداي ناعادل بود كه اين زندگي پست واين مرگ پست تر از آن زاييده اي جز از دست هاي او نيست و هنگام جان دادن مخلوقش انچنان شاد ميشود مانند قولي كه غذايي چرب و تازه برايش به رايگان در سيني اي ، سربازانش جلويش اورده باشند و پيش بند سفيد خوني بسته ، به پيشوازش مي رود و اول تكه اي و بعد تكه ي ديگر را به دندان خود مي كشد. و اين خاطرات من -كه همان زجر هاهستند- است كه همه و همه تا هميشه يار و ياور من خواهند بود. چه در اين دنياي خراب شده و چه در آن دور دورها كه اديان دوغين هميشه وعده اش را مي دادند. من ميروم اما با پاي پياده تا با اين پاهاي برهنه گرما و لذت زود گذر شن هاي ساحل خانه خود را به خوبي حس كنم و به ياد اورم تمام لذات مادي خود را . به ياد اورم هنگامي كه درد را به مادرم با اختيار تحميل كردم ، بياد اورم هنگامي را كه اولين قدم هايم را بر روي اين زمين سفت و خشن برداشتم . هنگامي كه آموختم بياستم و دنيا انچنان بر كمرم زد تا ديگر حتي چهارزانو راه رفتنم را از ياد بردم. از آن پس بود كه ديگر نتوانتم حتي بنشينم و دائم مانند سيزيف زمانه خود تكه گلي كه همان خمير بازي كسي بود كه روزي از بالاي سرمان مي گذشت و با خيالي آسوده آن را نازل كرد، به پيش برم . آه كه اگر سيزيف هم اين بار ، درد هاي ما انسان هارا ذره اي بر دوش مي كشيد هم به حالمان گريه سر ميداد. اما اين منم كه به بدترين مجازات محكوم شدم تا خدايان اسباب خنده اي براي خود فراهمآاورند و اين منم كه اين تكه گل را بر اين زمين صاف به جلو مي برم تا شاهد گذر عمر و تباه شدن آن باشم.تا بجايي رسم كه ديگر نايي در من باقي نماند و خود به تكه گلي ديگر بدل شوم و بر وزن آن بيافزايم تا نفر بعدي زجري بيشتر از من را چشد... #دفتر_خاطرات#جلد_سوم
28.07.2018 21:30:44
فوق العاده بود..
"آغداشلو : دونده رفت، ندانم رسيد يا نرسيد / بر اين قياس كه آيند
فوق العاده بود.. "آغداشلو : دونده رفت، ندانم رسيد يا نرسيد / بر اين قياس كه آينده دير مي آيد. ما دونده بوديم و دويديم. اين كه آينده زود مي آيد يا دير هم اصلا مهم نيست." "كيارستمي: چهل روزه بودم كه به آنجا رفتيم و دوسال در خانه اي زندگي كرديم كه در نداشت و زمستان ها پتو به در مي زديم و از دوردست فقط خانه ما ديده ميشد كه اطرافش مزرعه بود؛ 'يك خانه با شيرواني قرمز' كه هيچ چيز جز گندم اطرافش نبود." #كيارستمي#آغداشلو#خانه_اي_با_شيرواني_قرمز ٠٠:١٣ ٣,٥,٩٧ ٠٣:١٠ ٣,٥,٩٧
24.07.2018 22:55:59
كتاب #ساختن_يك_فيلم_كوتاه ، كتابيست خلاصه و در عين حال جامع براي كساني كه ساختن
153 12
كتاب #ساختن_يك_فيلم_كوتاه ، كتابيست خلاصه و در عين حال جامع براي كساني كه ساختن فيلم كوتاه را در سر دارند. #روبرتو_موليترني از ابتداي پيش توليد و نوشتن فيلمنامه شروع ميكند و تا پخش و پس توليد روند ساختن فيلم كوتاه را بررسي مي كند. يكي از نكات مثبت كتاب تاكيد نويسنده آن بر ساختن فيلم بدون بودجه يا با بودجه اندك است . نويسنده از اشتباهات رايج در قسمت هاي مختلف گرفته تا نكاتي كه نبايد به سادگي از آن ها گذر كرد را شرح ميدهد. در آخر كتابيست كه هركه ميخواهد وارد اين حوضه بشود از نوشتن و كمك هزينه و ... گرفته تا مونتاژ و پخش، او را به بهترين شكل هدايت و ياري ميرساند. " وقتي شخصيت اول و جوان سينما پاراديزو، توتو، پس از يك سال دوري (براي خدمت سربازي) از رم به سيليس برگشت، داناي كل او، آلفردو، آپاراتچي پير سينما _كه ديگر نابينا بود_از او خواست تا دوباره راه سينما را پي بگيرد. توتو هميشه عاشق سينما بود، از زمان كودكي تلاش مي كرد تا هميشه خود را در آپاراتخانه آلفردو جا دهد. اما حالا كه وقتش رسيده بود تا تصميم بگيرد و هر آنچه را كه گذشته بود فراموش كند(حتي عشق زندگي اش)، ترديد داشت. آلفردو به او گفت:(( ديگه نمي خوام به حرفات گوش بدم، ميخوام به حرفايي كه درباره تو مي زنن گوش بدم)). حالا حكم من همين است: ديگر نمي خواهم به حرف هاي شما گوش دهم، مي خوام به حرفايي گوش كنم كه درباره شما زده خواهد شد." "بزرگترين دشمن كسي كه مي خواهد فيلم كوتاه بسازد، كسي نيست جز خودش:زيرا به واسطه جاه طلبي براي رسيدن به خواسته هاي مان، حقايق و كمبود وسايل در اختيار را ناديده مي گيريم. " ٧,٤,٩٧ ٢,٥,٩٧ اصفهان #نشر_آبان#انجمن_سينماي_جوانان_ايران#انجمن_سينماي_جوانان_اصفهان#فيلم_كوتاه#جشنواره#جشنواره_فيلم_كوتاه#جشنواره_فيلم_كوتاه_تهران#ساختن_فيلم#فيلم#سينما
23.07.2018 22:59:19
Advertisement
مستند #سرگشته
كاري از : 
محسن ابراهيمي زاده 
مهران بهشتی
مدت زمان : ١٠ دقيقه
تاب
204 35
مستند #سرگشته كاري از : محسن ابراهيمي زاده مهران بهشتی مدت زمان : ١٠ دقيقه تابستان ٩٧ #bewildered Directed by : Mohsen Ebrahimizadeh Mehran Beheshti Duration: 10 minutes Summer 2018 #Documentary#shortfilm#مستند#فيلم_كوتاه#انجمن_سينماي_جوانان_ايران#انجمن_سينماي_جوانان_اصفهان
22.07.2018 07:30:30
انسان بايد به حال خودش زار زار گريه كند. اوست كه هرروز زندگي را مانند بيشمار روز
267 16
انسان بايد به حال خودش زار زار گريه كند. اوست كه هرروز زندگي را مانند بيشمار روزهاي قبلش كه با چند ضرب و تقسيم ساده به دست مي ايد سر مي كند و به بدترين شكل ممكن آن را به پايان ميرساند. اوست كه دائم از اين پرسش كه از روزه اول زندگيش درگير آن بوده فرار ميكند تا به عمق پوچي اين سال ها كه در چشم بهم زدني رقم خورده نرسد، درحالي كه هرروز بيشتر از ديروز در قعر اين چاه فرو ميرود. اوست كه سرش را به سمت بالا ميگيرد كه شايد باريكه نوري را بيابد.اوست كه به قول معروف سرش را در گوه فرو ميبرد تا پشتش هوا بخورد.تا سياهي اين سوراخي كه درحال طي كردن ان است را نبيند كه قرار است به فضايي لايتناهي برسد. انجاست كه ما معلق، براي هميشه در ارامش كامل و حتي سكوت مطلق ان ادامه خواهيم داد.اما زندگي نخواهيم كرد، بلكه فقط خواهيم ماند و مي مانيم.آن جاست كه حس مي كنيم اين فضا پاياني ندارد اما با نگاهي در مقياسي بزرگتر ،خواهيم ديد اين فضا نيز ذره ايست در بينهايت ذرات ديگر و بازهم اين توهم ازاديست كه گريبانمان را مي گيرد. ازداخل اينه ماشين در منتها عليه جاده كه سربالايي ميرود چراغي ميبينم، شايد كسي بيايد . ايا بايد منتظر ماند تا كسي بيايد و اين تنهايي را حتي براي چند دقيقه ويا حتي چند ثانيه پر كند؟ ويا اميدوار بود تا كسي نيايد كه اين خلوت بهم نخورد؟ اصلا اين تنهايي پر شدنيست ؟ ايا اصلا همچين چيزي وجود دارد؟ ايا اصلن ميتوان فكر كرد؟ ايا اين اراجيف چيزي بيش از صحبت هاي نياكان ما است؟بايد خوابيد. از وقت خواب گذشته. #جلد_سوم#انجمن_سينماي_جوانان_ايران#اصفهان#انجمن_سينماى_جوان_اصفهان
13.05.2018 20:37:08
نمايشنامه آنتوان چخوف ، نمايشنامه اي سه پرده اي درباره سه خواهر از پدري ژنرال مي
نمايشنامه آنتوان چخوف ، نمايشنامه اي سه پرده اي درباره سه خواهر از پدري ژنرال مي باشد. ماشا بزرگترين آن ها و الگا و بعد از آن ايرنا. مي توان نمايشنامه را به دو قسمت تقسيم كرد، پرده اول و دوم ، سوم چهارم . در پرده اول سه خواهر در آرزوي راهي شدن به مسكو هستند و تمام اعضاي خانواده و دوستان بايكديگر رابطه نزديك و خوبي دارند و در قسمت دوم كه داستان به كلي بر مي گردد و همه چي به بدترين شكل اتفاق مي افتد.در پرده سوم صحنه خانه سه خواهر است كه در نزديكي آن ها اتش سوزي اتفاق افتاده و دائم صداي آژير آتش نشاني به گوش مي رسد. سوالي كه پيش مي آيد اين است كه اين اتش سوزي چه كاركردي مي تواند براي داستان داشته باشد و چخوف به چه دليل آن را وارد داستان كرده است ؟ همانطور كه دقت مي كنيم مي بينيم كه در ابتداي پرده سوم نسبت به سه پرده ديگر توجه چخوف به خواهر ها جلب مي شود و اغلب كشمكش ها و ديالوگ هاي داستان متعلق به آن ها است. درحالي كه سه پرده ديگر صحبت هاي خاصي را بين آن سه خواهر 'صحبت هاي جدي' نمي بينيم.مورد بعدي اين است كه در پرده سوم آن سه به واقعيت پي ميبرند (كه شاید از اول داستان معلوم بود و) این که موسکو ای در کار نیست و کسی قرار نیست جایی برود و همه خیالی بیش نبوده. حتی ایرنا که عاشق هایش را دائم پس می زند ، در اخرین تکه از پرده سوم موافقت خود را با ازدواج با 'بارون' ابراز می کند.این آتش سوزی نشانه ویرانی آمال و ارزوهای سه خواهر ،گرو رفتن خانیشان توسط 'انری' و بزرگتر از همه آرزوی برگشت به مسکو شهر تولشان است.در این پرده است که بعد از دو پرده کمی خسته کننده ، به سه خواهر نزدیک تر می شویم و حتی اتفاق ها را از زاویه ای بهتر و متفاوت رصد می کنیم. می توان گفت پرده سوم همان نقطه اوج داستان سه خواهر است. حتی در همین پرده جوخه ای که در آن شهر خبر از رفتنشان به گوش می رسد و سه خواهر حتی امید به آینده را هم از دست می دهند. در داستان می توان گفت همه شخصیت ها به از خود بیگانگی رسیده اند و زندگی دیگر براي آن ها به خوبی پیش نمی رود.شخصیت دکتر در نمایشنامه که ته مایه های یک شخصیت فلسفی را نیز دارد.او دائم از چیستی زندگی و چرایی آن سخن می گویید درحالیکه هیچ کدام از شنودگانش به او توجهی ندارند.حتی نطق جالب و قابل تامل او در هنگام مستی در پرده سوم اتقاق می افتد ، خواننده را نیز با خود درگیر می کند.و شاید نیز بتوان گفت دکتر حرف های خود چخوف... *ادامه مقاله در كانال "چند دقيقه با كتاب* چخوف و سه خواهر - محسن ابراهيمي زاده ٣١,١,٩٧ ٤,٢,٩٧ #سه_خواهر#انتوان_چخوف#آنتوان_چخوف#نقد#نمايشنامه#كتاب
24.04.2018 21:02:31
#كريشتف_كيشلوفسكى ، كارگردان مطرح لهستان و شايد جزء بزرگترين كارگردانان لهستان و
#كريشتف_كيشلوفسكى ، كارگردان مطرح لهستان و شايد جزء بزرگترين كارگردانان لهستان و جهان ، كارگرداني كه در زمان نابساماني ها و فشار سنگين حكومت بر مردم لهستان دست به ساختن فيلم هايي زد كه توانست تاثيرات عميق و فراواني را بر قوانين و حتي زمانه و حكومت كشور و مردمش داشته باشد. او حتي با فيلمي درباره اعدام كاري كرد تا اعدام هاي لهستان تا پنج سال به تمامي لغو شوند تا بازنگري در قوانين اعدام لهستان صورت گيرد. او در زمان خود جلوتر از بقيه فيلمسازان آن دوره ، از فيلمسازي كلاسيك به مدرن گذاري درخشان را به نمايش گذاشت به طوري كه سه گانه رنگهايش (ابي، قرمز، سفيد) شهرتي جهاني كسب كرد و حتي بعد از سالها هنوز جزو بالاترين رنك هاي سايت هاي نقد فيلم قرار دارند. استفاده او از عناصري كه تقريبا در تمام فيلم هايش از آن ها استفاده مي كرد مانند شيشه و اينه و دايره و ... كه به بهترين شكل به انتقال مفهوم فيلم به بيننده كمك مي كند. بهتر است تا كيشلوفسكي را در فيلمهايش شناخت تا تعريف ديگران . “درنمايش فيلم قرمز در جشواره فيلم كن بود كه كيشلوفسكي بازنشستگي اش را اعلام كرد.به گروهي از مطبوعاتي هاي امريكايي مبهوت گفت كه حالا پول كافي براي تامين مستمر سيگارش دارد و به جاي اين كه خود را در معرض دلهره و مكافات ساختن فيلم قرار دهد، ترجيهش بر اين است كه در خانه اش، بيرون شهر بازنشسته شود و رمان بخواند. اي بسا كه تلوزيوني هم تماشا كند. اما هيچگاه به سينما نخواهد رفت. در مارس ١٩٩٦،كيشلوفسكي كه به تازگي گرفتار سكته مغزي شده بود ، پيشنهادهايي از متخصصان در پاريس و نيويورك، و از دو مركز تخصصي جراحي قلب باز در لهستان را رد كرد. در عوض، در بيمارستان محلي براي جراحي اختياري قلب وقت گرفت. اصرار داشت كه او يك لهستاني عادي است . درمان اختصاصي در كار نيست . دردا كه تلاش اش براي در پيش گرفتن زندگي معمولي به شكلي غم انگيز دير نپاييد. كيشلوفسكي پس از جراحي در ١٣ مارس درگذشت، كم تر از دوسال پس از آن كه بازنشستگي اش را اعلام كرد. آيا از اين رو كه مي دانست دارد مي ميرد از ساختن فيلم دست كشيد؟ يا ايا باور داشت كه هرچي را بايد مي گفته تا آن زمان گفته و عزمش را براي حيات از دست داده ؟ كيشلوفسكي يك بار گفته بود كه ادمها ، خيلي ساده، وقتي ميميرند كه ديگر نمي توانند به زندگي ادامه دهند. كيشلوفسكي ، سيگاركش عزلت گزين هميشه ها و نظاره گر ضعف هاي رفتار انسان، بسيار بيش از اين ها پيش روي گذاشته است.” محسن ابراهيمي زاده- نگاهي بر آثار كيشلوفسكي ١٠/١١/٩٦ ٣١/١/٩٧ #كيشلوفسكي#كريشتف_كيشلوفسكى#كتاب_كوچك_كارگردانان#مونيكا_مارز
21.04.2018 20:01:02
Next
loading